آغاز زندگی متفاوت
درمورد فیلم سیصد که فردا نمایش عمومی اش آغاز میشه هم خودم قبلا نوشتم هم وبلاگ نویسای دیگه. اگر چیزی در مورد اش نمیدونید لطفا اول این مطلب وبلاگ عصیان را بخونید. این قسمتی از همین نوشته هست:
داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازههای شهر را به روی لشگر ایران باز میکند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهندهترين قسمتهای 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشیها و موجودات نفرتانگيز ارباب حقهها يعنی «اورکها». کسانی که جز کشتن نمیدانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غولهای ابله داستانهای هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوشتيپ و فداکار زمينگير میشوند.
حالا بحثی که مطرحه اینه که درمقابل تصویر منفی که این فیلم (که محبوبیت گسترده اش حتمیه) از ایرانی ها نشون میده چه واکنشی باید نشون داد؟ پیشنهاد من رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.
ساده ترین کاری که میشه کرد نوشتن طومار اعتراضی است. یک نمونه از اینها تا به حال خطاب به شرکت وارنر برادرز نوشته شده. با اینکه نیت کار خیره ولی به نظر من این کار روش مناسبی برای برخورد با این قضیه نیست. از یک طرف صرفا هیچ خلاقیتی در نوشتن طومار وجود نداره و یک بچه خردسال هم دیگه میتونه این روزها طومار درست کنه. از طرف دیگه اصلا به نظرم اعتراض نباید به شرکت وارنر برادرز یا سازندگان این فیلم باشه چون هدفی که این طومارها دنبال میکنند (معذرت خواهی وارنر برادرز؟ یا توقف نمایش فیلم؟) مسلما برآورده نخواهد شد. در بهترین حالت اگر هم کسی توجهی به این طومارها بکنه فقط باعث میشه مردم بیشتری این فیلم رو ببینند و تبلیغیه برای فیلم.
علاوه بر اون، اگر کمی منطقی فکر کنیم سازندگان فیلم کار بدی نکردند. فیلمی رو درست کرده اند که از نظر زیبایی تصویری احتمالا یکی از قشنگترین فیلمهایی خواهد بود که تا به حال ساخته شده، و اون رو هم بر اساس یک رمان تصویری بدون کوچکترین دخل و تصرفی در داستان کتاب ساخته اند. اصلا من خودم جزو اولین نفرهایی خواهم بود که میرم این فیلم رو ببینم، چون به هیچ وجه نمیشه ارزش های هنری این فیلم رو نادیده گرفت. اعتراضی اگر هست باید به فرانک میلر نویسنده و نقاش داستان کتاب کمیک اصلی باشه که از ما هیولا ساخته، ولی او این کتاب رو ده سال پیش کشیده/نوشته و این طبیعیه که الان اگه بخوایم به اون اعتراض کنیم باز کمی نابخردانه به نظر میرسه.
برای مقابله با این پروپاگاندا باید خیلی هوشمندانه عمل کرد؛ در غیر این صورت تصویری که از خودمون ارائه میدیم تصویر یک سری آدم غرغروئه که هیچ ذوق هنری ندارند و هر چی میشه فقط بلد هستند شعار بدن و اعتراض کنن. این تصویر هم خیلی مثبت تر از تصویری که تو فیلم از ایرانی ها ارائه شده نیست.
به نظر من بهترین راه، سوار شدن بر موج تبلیغاتی عظیمیه که از این هفته با شروع نمایش فیلم بوجود میاد. اگر بتونیم از این موج استفاده کنیم تا حرفی که میخواهیم بزنیم رو به گوش اونایی که میخوان این فیلم رو ببینند برسونیم، بزرگترین موفقیت رو به دست آوردیم.
حالا چطور میتونیم از این موج استفاده کنیم؟ (درست حدس زدید). بمب گوگلی !! من آخرین نفری هستم که بخوام قضیه بمب گوگلی رو لوث کنم ولی به نظر من این یکی از معدود وقتهایی هست که بمب گوگلی میتونه خوب
عمل کنه. فکرش رو بکنید. طرف درباره فیلم تو مجله و تلویزیون دیده و از دوستاش شنیده و میره گوگل سرچ میکنه
که ببینه این همه سرو صدا درباره چیه؟ حالا اگر وبسایتی که ما ساختیم جزو اولین ها باشه طرف با اومدن به اون وبسایت میتونه اطلاعاتی که ما میخواهیم رو ببینه.
حالا سوال اینجاست که چه جور اطلاعاتی تو اون صفحه بذاریم. مطمئنا اگه بخوایم نوشته و مقاله طولانی بنویسیم و ادعا کنیم که ماجرا اینطوری نبوده (ادعایی که خود تاریخدانها هم شاید سرش بحث داشته باشند) تقریبا هیچکی اون رو نمیخونه. باید سعی کنیم چیزی در اون صفحه قرار بدیم که برای یک آدم معمولی که علاقه چندانی هم به تاریخ نداره جالب باشه. چیزی از جنس همون چیزی که فیلم رو برای یک آدم معمولی جذاب میکنه.
فکری که به نظر من رسید اینه: تمام نقاش های ایرانی که مایلند و میتونند (مخصوصا کاریکاتوریست ها و تصویرسازها) یک نقاشی بکشند با تم "ایران باستان". اونوقت همه این نقاشی ها رو به شکل یک گالری در اون صفحه قرار میدیم. این کار از چند جهت خوبه: یکی اینکه بیشتر طرفدارهای سیصد کسایی هستند که طرفدار کامیک استریپ هم هستند (فراموش نکنید که فیلم سیصد از روی کتاب کامیک آن درست شده) و برای هنر و مخصوصا نقاشی ارزش قایل هستند و به اون علاقه دارند. تازه خیلی از آدمها ترجیح میدن به یه نقاشی نگاه کنند تا اینکه یک مقاله خشک و طولانی بخونند. دیگه اینکه با این کار به جای ارائه دادن تصویری خشک و عصبانی، تصویری کاملا انسانی از خودمون نشون میدیم؛ انسانهایی هنر دوست و هنرمند که ارزش های هنری فیلمی مثل سیصد رو درک میکنن و اگر اعتراضی هم داشته باشند اونرو میتونند به گونه ای خلاق و هنری بروز بدهند. اصلا هم پیشنهاد نمیکنم که نقاشی ها تلافی جویانه باشه یا مستقیما به فیلم ربط داشته باشه. فقط تم اصلی میتونه ایران باستان باشه و سبک کار حتی الامکان کامیکی باشه، ولی جزئیاتش رو هر نقاش میتونه انتخاب کنه. به عنوان مثال خودم قصد دارم تصویری از خشایارشا اونطور که خودم دوست دارم بکشم، به سبک جلدهای کتابهای کمیک.
به نظر من این منطقی ترین و تاثیرگذارترین کاره. البته مسلما ساختن بمب گوگلی برای عبارت
بسیار سخت تر از اونیه که برای arabian gulf ساختیم، برای همین انتظار ندارم بتونیم وبسایتمون رو اول کنیم. ولی اگه بتونیم اون رو به صفحه اول نتایج گوگل بیاریم میتونیم بگیم که بمب مون کار کرده. من دامنه 300themovie.info رو ثبت کرده ام و یک صفحه موقتی هم راه انداخته ام.
از اینکه زودتر به فکرم نرسید و کمی وقت از دست دادیم ناراحتم ولی هنوز هم وقت هست. نمایش فیلم فردا شروع میشه، اگر مثل دفعه قبل استقبال از این پیشنهاد خوب باشه بمب میتونه تا یک هفته - ده روز دیگه کار کنه، و این یک هفته تا ده روز به هنرمندها وقت میده که نقاشی هاشون رو بفرستند. با اینکه وقتش کمه ولی قابل اجراست و برای اثبات اش هم خودم قول میدم تا دو سه روز دیگه اولین نقاشی رو تو همون صفحه بکشم و بذارم. فقط میمونه اینکه آیا بقیه هنرمندا حاضرند برای این پروژه نقاشی بفرستند یا نه، من به چند نفر (مثل بزرگمهر، زرتشت، و نیکاهنگ) که بهشون دسترسی داشتم الان ایمیل میزنم و قضیه رو بهشون میگم و امیدوارم که واکنش مثبتی نشون بدن.
خلاصه کلام اینکه این کار چهار تا حالت بیشتر نداره: یا بمب گوگلی کار میکنه ولی هیچکی نقاشی نمیفرسته به جز خودم، یا بمب گوگلی کار نمیکنه ولی همه نقاشی میفرستند و یه صفحه ی باحال هنری خواهیم داشت که به هر حال همه میتونند ازش لذت ببرند، یا اینکه هم بمب گوگلی کار میکنه و هم همه نقاشی میفرستند و نور علا نور میشه، و یا اینکه نه بمب گوگلی کار میکنه نه هیچکی نقاشی میفرسته ... در هر صورت هیچکی ضرری نمیبینه.
پس اگر با این ایده موافقید و فکر میکنید پیشنهاد خوبیه، برای اینکه بمب گوگلی کار کنه لطفا::
هنرمندان و کاریکاتوریست های گرامی هم لطفا نقاشی تون رو به آدرس
بفرستید. موضوع کلی نقاشی هم قراره به "ایران باستان" ربط داشته باشه و هیچ محدودیت دیگه ای وجود نداره. مسلما چون اصل داستان 300 بر پایه یک کتاب کمیک هست اگه نوع کلی و سبک کار کمیکی باشه برای خواننده خارجی جالبتره، ولی این فقط یه پیشنهاده.
میدونم که در مقابل مشکلات دیگه ای که به عنوان ایرانی داریم این موضوع پیش پا افتاده ای به نظر میرسه، ولی کمترین دستاوردش اینه که یه مجموعه هنری خوب از توش در میاد که همه میتونند از اون استفاده کنند، حتی اگه بمب گوگلی هم کار نکنه یا ازش استقبال نشه.

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
* * *
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
* * *
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
* * *
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
سکوت کردم
بهم گفت: آدم اجتماعی نیستی
سکوت کردم
بهم گفت: مرد شو !!!
سکوت کردم
میترسم تا روزی بگوید، دوستت .........
قسم به خورشید و ماه و ستاره ای که دوستش دارم، آنوقت در دل شبهای تهران دیگر مجیدی وجود نخواهد داشت...
هميشه اين گونه بوده است.كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي .پيش از ان كه خوب نگاهش كني
مثل پرنده اي زيبابال مي گيردودورميشود.فكرميكردي مي تواني تا اخرين روزي كه زمين به دورخودمي چرخد
وخورشيدازپشت كوههاسرك مي كشد دركنارش باشي.هنوزبعضي از حرفهايت را به اونگفته بودي.هنوزهمه ي
لبخندهاي خود رابه او نشان نداده بودي.
هميشه اين گونه بوده است.كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود.وقتي به خودت مي ايي كه
حتي ردي از او در خيا بان نيست.فكر مي كردي مي تواني با اوبه همه ي باغ ها سر بزني وخرده هاي نان رابه
مرغابي هاي تنهابدهي.هنوزروزهاي زيادي بايد با اوبه تماشاي موج ها مي رفتي.هنوز ساعت هاي صميمانه اي
بايد با او اشك ميريختي.
هميشه اين گونه بوده است.وقتي دوروبرت پراست ازنيلوفرهاي پرپرخواب هاي بي رؤياواينه هاي بي قاب وقتي
ازهرروزبه او بيشترنيازداري ناباورانه اورادركنارت نمي بيني.فكرمي كردي دست دردست اوخنده كنان به ان
سوي نرده هاي اسمان خواهي رفت ودامنت را از بوسه ونور پرخواهي كرد.هنوز پيراهن خوشبختي راكاملا"برتن
نكرده بودي.هنوزترانه هاي عاشقي راتا اخربا او نخوانده بودي.
هميشه اين گونه بوده است.اوكه مي رود او كه براي هميشه مي رود انقدر تنها مي شوي كه نام روزها را فراموش
مي كني.ازعقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي ايد.احساس مي كني به دره اي تهي از
باران و درخت سقوط كرده اي.احساس مي كني كلمات لال شده اند.پل ها فروريخته اند .كفش ها پاره شده اند.
دست ها يخ زده اند.
اگرهنوز اونرفته است.اگر هنوز باد همه ي شمعهايت را خاموش نكرده است واگر هنوز مي تواني برايش يك استكان
چاي بريزي و غزلي از حافظ بخواني قدر تك تك نفس هايش را بدان و به فرشته اي كه مي خواهداورا از زمين
به اسمان ببردبگو:تورا به صداي گنجشك هاي و بوي خوش ارزوها سوگند مي دهم
"اورا از من مگير
برگرفته از بلاگ دوست گرامی "پریا" http://my-tiny-elysium.blogfa.com
حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری جونتو بدی، یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذره گردو خاک تو معبد چشاش نره
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگر سرزنشه
به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
من بی دل به چه جرمی از تو هی شکنجه می شم
من که با تموم زجرت خاکتم، مثل همیشم
زیر ضربه ضربه تو بی سپرترینم از عشق
بسه نازنین روا نیست بزنی تیشه به ریشم
دیر اومدی ای رفته تصویر تو لیلی نیست
ضجه ات رو شنیدن تلخ اما به تو میلی نیست
پر گریه به یادت هست گفتم که نفس بردی
رقصان مثل پر در باد رفتی غزل افسردی
پر گریه کجا بودی وقتی که دلم می سوخت
وقتی که یه اقیانوس هر اشک رو به اشکی دوخت
من بی دل به چه جرمی از تو هی شکنجه می شم
من که با تموم زجرت خاکتم، مثل همیشم
تعهد نامه زندگی مشترکمان
اینجانبان فرشته آسمانی و عاشق زمینی متعهد می شویم که مطابق موارد زیر عمل نموده و بنای زندگی مشترک خود را بر اساس مفاد این تعهد نامه تشکیل داده، انشاء الله بتوانیم همسران خوبی برای یکدیگر باشیم.
مفاد تعهد نامه:
1- با نام خدا شروع کردیم و با نام خدا به راهمان ادامه می دهیم.
2- میدانیم که مخلوق پروردگار هستیم و "انسانیم"
3- هرگز ابعاد مهم زندگی را که معنویت، اخلاق، مادیات هستند را فراموش نمی کنیم و برای پیشبرد بهتر هرکدام از هیچ کوششی دریغ نمی کنیم.
4- برای همیشه صداقت و عشق اولین روز آشنایی رو فراموش نمی کنیم. (ازطرف: هستی)
۵- براي هميشه نگذاريم مشكلات زندگي ما رو از هم دور كنه و براي هميشه و در هر وقت به يكديگر بگيم كه چقدر عاشق هستيم (از طرف: يه قطره اشك)
6- برای همیشه یادمون باشه که چقدر سختی کشیدیم تا بهم برسیم.
7- برای همیشه یادمون باشه که چه آدمهایی سد راهمون شدند...
8- برای همیشه یادمون باشه که بارها زیر نگاه مردم خرد شدیم...
9- برای همیشه یادمون باشه که همسر یکدیگر هستیم، پس اولویت با یکدیگر است نه دیگران
10- قسم بخوریم که برای همیشه، تا پای جونمون پای مشکلاتمون، خودمون وایسیم
11- قسم بخوریم که هیچوقت برای همدیگه مشکل ساز نشیم و اگر مشکل ساز شدیم صبرمون رو افزایش بدیم.
12- قسم بخوریم که هیچ شبی همدیگر رو تنها نگذاریم.. (حتی اگر مجبور باشیم به یه سفر اداری بریم)
13- همیشه و همه جا آدمها رو دوست داشته باشیم، اونایی که خوبن بخاطر خودشون و اونایی که بدن بخاطر آدم بودنشون
14- تعهد کنیم که هیچ وقت زیر بار حرف زور نریم
15- حواسمون رو خیلی خوب جمع کنیم، به راهنمائیهای دیگران توجه کنیم اما تصمیم آخر رو خودمون بگیریم
16- یادمون باشه اینجا دنیاست، محل گرگها و روباهها، اما ما انسانیم و عقل داریم.
17- هرروز عشق را معنی کنیم و سعی کنیم اون روز عاشق تر باشیم و معشوق رو بیشتر دوست بداریم.
18- همیشه جسارت به خرج بدیم و از دروغ گفتن دوری کنیم،که هیچ عاشقی به معشوقش دروغ نمیگه
19- اجازه خطا کردن به همدیگه بدیم، اما یادمون باشه که خطا کردن نشه کارمون...
20- سعی کنیم کمتر اشتباه کنیم تا کمتر عذر خواهی کنیم...
21- هیچ دو رنگی بدون اینکه با هم ترکیب بشن تشکیل رنگ جدید نمیدن. ترکیب شدن یعنی محو شدن
22- وقتی عاشقمی که اگه خاری تو دست من رفت اول تو دردت بیاد. پس تعهد کنیم که هیچ وقت همدیگر رو مورد آزاد قرار ندیم.
23- قسم بخوریم که هیچ وقت همدیگه رو با دیگری مقایسه نکنیم... ما زمینی نیستیم.
24- همیشه یک شمع رو ذخیره نگهداریم تا برای روز مبادا روشنش کنیم.
25- یادت باشه که بهترین هدیه برای من اون چیزی هست که دوست دارم.
۲۶- و همیشه یادمون باشه که عشق واقعی هیچ وقت فراموش نمیشه حتی اگه دیگه معشوق نباشه... (هستی)
هیچ انسانی برای رفع عطش
نباید آب شور بنوشد،
زیرا سبب تشنگی بیشتر میشود.
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور
با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونیه هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی
----------
نمیدونم عشق رو من خوب نفهمیدم یا بد تعریف کردم... نمی دونم عاشقی من دروغ بود یا دوست داشتن تو... نمی دونم اینجا، تو این شهر شلوغ، من راه رو اشتباه رفتم یا تو... نمی دونم چرا دوست داری خودت رو زیر پوشش "مردم" بپوشونی... نمی دونم 1000 تا لامپ سوخته دلیل بر سوخته بودن لامپ 1001 هم هست یا نه... تا کی آزمون و خطا... تا کی تلاش برای مقابله... تا کی وقت گذاشتن و فکر کردن و برای مبارزه... مبارزه با بهترین (شاید هم نه) ... من فکر میکردم زندگی یعنی فقط همون دنیای خوب... چقدر بهت گفتم اینجا داره بهمون خوش میگذره، اون دنیا رو من قبلاً دیدم... شهر رو من میشناسم، آدمها نامردند... ما رو له میکنند... تا کی بریم بیرون پشت شیشه مغازه ها... مگه ما باهم نبودیم... مگه ما برای همدیگه نبودیم... مگه تو اون دنیا برامون فرقی هم داشت که کجا بریم... مگه فقط دوست نداشتیم کنار هم باشیم... مگه زمان و مکان چی و چی و چی برامون مهم بود... مگه نبود وقتی که یه شیرینی میگرفتیم با همدیگه میخوردیم... مگه وقتی یه ساندویچ می دیدیم با هم میخوردیم... آخ که 6 ماهه تو حسرت اون روزا مردم... میخوای بیا، میخوای نیا... میخوای برو جای دیگه... اما تو هم مثل داداشت لجبازی... گوش نکن، تو هم گوش نکن... چقدر بهت گفتم رفت به این دنیا آسونه اما برگشت به دوران خوبمون سخته... گوش ندادی... این دنیا جای ما نبود و نیست...
موش اول تصمیم خودش رو گرفت... فوری به سمت زباله ها رفت... در حالی که چشماش پر از اشک بود، منتظر آخرین ماشین موند... لای زباله ها پنهان شد... ماموز زباله جمع کن با چنگکی که بر دست داشت کم کم نزدیک می شد... چنگک رو زد و زباله ها رو جمع کرد... ماشین حرکت کرد...
موشی خانوم به سمت محلی که زباله ها بود رفت... مبهوت شد...
خونِش هنوز گرم بود، اما خودش سردِ سرد...
اون رفت به دنیای سوم... دنیایی که زمینی نبود...
---
دوستم داشته باش

مگه میشه؟
مگه میشه گل های سرخ بدون عشق شکفته شن؟
قاصدک ها بدن شوق تو رقص باد آشفته شن؟
مگه میشه؟
مگه میشه حتی یه بار بی عشق تو نفس کشید؟
چشم ها رو باز به شوق تو وا کرد اما تو رو ندید؟
مگه میشه؟
مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم؟
مگه میشه بی قرار به انتظارت بمونم؟
دست تو دوباره فردا قاصد نوازشه
از کجا بدونم اما شب من فردا بشه
مگه میشه؟
وقتی میای قاصدک ها مژده میدن که اومد
عطر خوش گل های سرخ میپیچه باز
بذار تا مست از نگاهت بشم
تا باز بخونم "برای من ترانه عشق رو بساز"
مگه میشه؟
مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم؟
مگه میشه بی قرار به انتظارت بمونم؟
تو پریشب به من قول داده بودی... نه فقط پریشب، بارها و بارها به من قول داده بودی... دیدی شنبه ای حرفم درست بود... دیدی سستی... نگو انرژی منفی میدم... انرژی منفی برای موقعیه که واقعاً اونطور نباشی و من بخوام بهت بقبولونم که اشتباه میکنی... اما من حقیقت رو بهت گفتم... دیدی حرفم درست بود... همه چیز برای خودته... وقتی من میام عوض میشی... چه دعای خوبی کردی، میدونم شوخی بود اما تهش چندان هم شوخی نبود خودت خوب میدونی... آه ، این بره سرکار ما راحت بشیم... خونه نباشه بخواهد گیر بده... من میدونم تو از خدات که موقع بیرون رفتن من باهات نباشم... چون بهت گیر میدم... تو میدونستی من بدم میاد... تازه من خیلی بهت آزادی دادم وگر نه که باید مثل بقیه باهاش رفتار کنی...
متاسفم...
متاسف...
نمیتونم شاهد این همه بی حرمتی و بی احترامی باشم...
کاش محرم هم ...
از بابت همه چیز هم ازت ممنونم... اما دیگه نمیخواهم برام صبحونه درست کنی، دیگه نمیخواهم به سختی در آغوشت بگیرم... دیگه نمیخواهم به سختی دستات رو نوازش کنم...
پسرک بعد از گفتن همه این حرفا، با شرمندگی سرش رو پائین انداخت... نیم چرخی زد و حرکت کرد... اینبار حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد...
دختر با غرور نگاهی به زیر انداخت... " هرگز زندگی شخصی ام رو به تو نمی فروشم "
.
.
.
صدای ترمز شدیدی شنیده شد... دختر به سختی خودش رو به سر کوچه رسوند...
پسرک همه زندگی اش رو به دختر هدیه داد...

بارها گفته ام و بار دگر میگویم...
همه زندگی ام رو مدیون ستاره ای هستم که دارم باهاش زندگی میکنم...
شاید خیلی ها فکر کنند دارن غلو میکنم، اما واقعیت اینه که هیچ کس تو اوج بحران روحی مثل ستاره ام کمکم نکرد... همه به سخره گرفته بودن و فقط نصیحت میکردن و میگفتن بابا این فیلمشه... دوران بلوغشه... داره مرد میشه... اینا خیلی عادیه... همه اشتباه میکردند... من دوست نداشتم مرد بشم، بالغ بشم و ...
مهم نیست دیگران چی میگن، مهم اینه که میدونم تو این دنیا با همه نا ملایماتش یه نفر دوستم داره، مهم اینه که اون یه نفر وجود منه... مهم اینه که دوستش دارم...
ستاره عزیزم، فکر نکنی اینجا میخواهم فقط از ناملایمات زندگی بگم، نه عزیزم، نه مهربونم، خوبیات اونقدر زیاده که اینجا جایی برای نوشتناش نیست، جبران خوبیات از عهده من خارج شده و فقط از خدا درخواست میکنم جواب اونهمه محبت هات رو بده... ستاره عزیزم واقعاً ممنونتم از بابت دیشب... زحمت کشیدی و رفتی دوباره برام غذا درست کردی...
دوستای عزیزم، اینو بدونید که ستاره من ساعت ۵.۳۰ صبح از خواب بلند میشه (درحالی که خونه مادرشون هستیم) و برام صبحانه درست میکنه، سفره رو میچینه و ساعت ۵.۴۵ میاد صدام میکنه برا نماز... بعضی وقتا با هم نمازمونو میخونیم بعضی وقتا اون پیش دستی میکنه و زودتر میخونه... فکر نکنید الان چون اولشه اینطوره، نه اصلاً هم اینطور نیست، اون شور و اشتیاق که هرروز من شاهدش هستم فراتر از چند روز و چند ساله... میدونید، بابام قبل از ازدواج ازم پرسید خوب با خود دختر صحبت کردی؟ گفتم بله، گفت راجع به چی؟ گفتم هرچی که شما بگید... گفت مثلاً... گفتم شما چی فکر میکنید؟ ۲-۳ تا موضوع گفت، گفتم فراتر از همه اینا فکر کردیم و بررسی کردیم... کلی باهم دعوا کردیم، قهر کردیم تا الان رو این سکویی هستیم که هیچ مشکلی نتونسته موجب توقفمون بشه... سرعتمون کم شده اما توقف هرگز...
تق تق تق... به زن به تخته...
علی یارتون...

دیروز موبایلم قطع بود... از ساعت ۳ به بعد دیگه باهم صحبت نکردیم تا ساعت ۹.۳۰ شب که من رفتم خونشون... البته من تماس گرفتم اما خطشون مشغول بود... نمیدونید با چه سرعتی و با چه شوقی شبا میرم خونشون... فکرش رو بکنید از ونک تا خونه اونا که سمت غرب تهران... البته قبلاً ها (۴ سال پیش) ما هم اونجا میشستیم... بعد دیگه خونمون عوض شد یه خورده اومدیم بالاتر... الانم محل کارم ونک تا اونجا کلی راهه... تازه ماشین هم نداریم !!! ... و تازه ترش اینکه من بعد از ساعت کاری (۵-۶) میرم کلاس زبان (کیش ناهید) تا ۸.۱۵ هم کلاس دارم بعد تازه راه میوفتم میرم خونه ستاره ام... از اونطرف هم صبح زود (۶- ۶.۱۵) از خونه میزنم بیرون تا ۸ برسم ونک !!!... (اول زندگی باید قناعت کرد- مترو- اتوبوس، تاکسی) حالا انشاء الله قصد داریم یه ماشین بخریم... البته اگه کمی حقوق افزایش پیدا کنه و بتونیم یه خورده درآمد رو ببریم بالاتر... خیلی شیرینه ...
اینو میگفتم که دیروز از ساعت ۳ باهم صحبت نکردیم تا ۹.۳۰ که رسیدم خونه ستاره عزیزم... زنگ که زدم فوری دوئید دم در و مثل همیشه خیلی خوب و خوش برخورد سلام و احوال پرسی و ... مثل همیشه فوری وسایلم رو ازم گرفت و رفت که مرتبشون کنه... منم رفتم تو و با همه سلام و احوال پرسی و ... و بازهم مثل همیشه تا نشستم فوری برام چایی آورد و میوه پوست کند که تا من میوه بخورم سفره شام چیده بشه...
اما دیشب در کنار همه اتفاقای خوب یه اتفاق دیگه هم افتاد که من چندان خوشم نیومد...
قبلاً بهم گفته بود، " این خوبه؟" گفته بودم نه، من خوشم نمیاد... به نظر من به درد شما نمیخوره... هفته بعدش گفت مامان رفته گرفته تا برام درست کنه... رنگش ببین قشنگه؟ ... منم گفتم قشنگه مبارکت باشه و از مامان هم تشکر کردم... دیشب دیگه تقریباً آماده شده بود... بهم گفت چشمات رو ببند میخواهم سورپریزت کنم... چشمام رو بستم بعد که باز کردم دیدم همونی که میخواسته... گفتم خیلی قشنگه... باز از مامان تشکر کردم...
اما همش تو این فکرم... چرا هیچ توجهی به حرف من نکرده بود؟
از نظر من که اصلاً خوب نبود و فقط جلوی مامانینا گفتم خوبه... من که بهش گفته بودم از این دوست ندارم پس چرا...
عزیزم، چطور میگی خیلی عوض شدی در حالی که اونطوری که میخواهم نیستی؟ برای کی تغییر کردی؟ یادته بهم گفتی: "چقدر میگی؟ فکر میکنی من نمیدونم؟" ... یادته اون قبلی رو، بهم گفتی تو بگو چطور درستش کنم، بعد که درست شد دیدیم اون چیزی که من میخواستم نبود... میدونم این دوتا جدیدا رو هم اونطور که من میخواهم نمیشه...
۲-۳-۴-۵ سانت
۱-۲ وَجَب
پیداست؟
دوست ندارم...
از وسط نصف میکنیم... گفتم بد میشه، خرابش نکنید، اندازه اش خیلی هم خوبه... گفتی نه، نصف کنیم خوبه... من هم اینطوری دوست ندارم...
نمی خواهم... نمی تونم... آخه ... مگه ...
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... چه بگویم چه بگویم چه بگویم...
یه مطلبی رو چندروز پیشا تو یه بلاگ خوندم، جالب بود... "ازدواجی پایدار می مونه که به قولهایی که قبل از ازدواج به هم دادید وفادار بمونید" ... اینو اولش همینطوری سرسری خوندم و رد شدم اما تو این چند روز راجع به این موضوع خیلی فکر کردم... میدونید یه دوستی میگفت عزیز من اصلاً دوست نداره رو این موضوع ها فکر کنه... فکر کرده ازدواج یعنی همین که دوتایی روزامونو بگذرونیم... و فقط و فقط خوش باشیم... پارک بریم، سینما بریم، بستنی بخوریم... اما من بهش گفتم نه، ستاره من اینطور نیست... اون دوست داره رو این موضوعات باهاش صحبت بشه و خیلی هم علاقه مند فقط یه خورده کم حوصله است... آخه مگه میشه زندگی فقط خوش گذرونی باشه... خوب آدم بدون ازدواج هم میتونه خوش گذرون باشه دیگه... میگفت عزیزش هیچ وقت دوست نداره حرف منطقی بشنوه... میگه از این کارا خوشش نمیاد... یا دوست نداره حرفایی راجع به علم و هنر و ادبیات و فرهنگ بشنوه... هنر رو فقط رقص میدونه و موسیقی رو شش و هشت و جنگولک بازی... بهش گفتم بر عکس ستاره من که داره سعی میکنه یه هنرمند واقعی بشه... ستاره من میخواهد هنر رو بفهمه و اونو تو وجودش به زانو دربیاره... درسته که من بهش میگم بعید میدونم بتونی اونو به زانو دربیاری چون خیلی از ما بزرگترها نتونستند این کار رو بکنند اما سعیت رو بکن تا بتونی اونو برای خودت بکنی... مثل خیلی هایی که خودت خوب میشناسیشون... اونم قبول کرد که تو این راه حرکت کنه... درسته ستاره من هم به موسیقی علاقه داره... اما موسیقی که سازنده روح باشه نه فقط یه مشت حرف و آهنگ... ستاره من دوست داره درباره فرهنگ و مردم کشورش بیشتر بدونه در مورد تاریخ و تمدنش درباره اینکه از کجا اومده و الان چه موقعیتی داره، کشورش در کدوم نقطه ایستاده، با چه مردمانی زندگی میکنه و کجا میخواهد بره... اصلاً مگه میشه یه نفر بگه من میخواهم تو اجتماع زندگی کنم اما اجتماعی نباشم...
امروز داشتم مطلبی میخوندم به این عبارت رسیدم" آدمها وقتی بزرگ میشن دیگران رو کوچیک میکنن. عشق رو می فروشن، اعتقاداتشونو روی سستی بنا میکنن، احساساتشون رو به حراج میذارن و انسانیت رو هم به معرض فروش..." همیشه دعا میکنم که هم خودم و هم ستاره ام کوچیک بمونیم و هیچ وقت بزرگ نشیم...
خیلی به ستاره ام گفتم از بزرگ شدن متنفرم، اما اون دوست داره بزرگ بشه... دیشب وقتی با هم بودیم، بعد از یه سکوت معنی دار بهم گفت، مجید، به خدا خیلی دوستت دارم، یه آهی کشید و هیچی نگفتم... میدونم اونم مثل من بزرگ نشده و دوست هم نداره بزرگ بشه اما شرایط محیطی اذیتش میکنه... انشاء الله تا ۷-۸ ماه دیگه همه چی درست میشه...
عزیز دلم، ستاره مهربونم، همت کن و یا علی بگو... وایسا رو پای خودت، نترس، زمین نمیخوری... مگه اینکه من نباشم و زمین بخوری... یادت باشه روزای قشنگی رو با هم تنهایی گذروندیم... جایی که هیچ کس کمکمون نکرد... عزیزم، نازنینم، باید تغییر کنی همونطور که بهم قول داده بودی... دیدی من چه زود به قولم وفا کردم... زمان زیادی نمیخواهد... دیدی من چه زود اونطوری که تو میخواستی شدم... عمل و عکس العمل رو فراموش نکن... حرکت کن... تغییر کن... اونطوری که عهد بسته بودیم... حرکت کن تا همه ببینند میشه حرکت کرد... یادت باشه، مجیدت همیشه به یه حرف اعتقاد داشته و داره... "تو این دنیا ممکنه همه اشتباه بگن و یه نفر راست بگه، سعی کن اون یه نفر تو باشی"
حرکت کن
حرکت کن
حرکت

بعد از یک کار سخت و پر استرس نتوانست به کلاسش هم برسد... تصمیم گرفت به خانه برگردد تا بعد از دیدن معشوقش خستگی کار از تنش رها شود... یهو از جا پرید... سردرد عجیبی گرفت... فردا عید است و امشب، شب عید... اون فراموش کرده بود که برای عشقش هدیه ای تهیه کنه... دستاش رو تو جیبش کرد، نگاهی به پولهای تو جیبش انداخت... آه ه ه ه ... اون پول زیادی نداشت... فقط ۱۰۰۰تومن... آخه تازه رفته بود سراغ این کار جدید و هنوز مزدی بابت کار نگرفته بود و پولی که تو جیبش بود پولی بود که بابت کرایه راه از محل کارش تا خونه نگه داشته بود... چشماش پر اشک شد... نمی دونست تو اون شب سرد چیکار کنه... خانواده مرفهی داشت اما هیچ وقت نمی خواست دست جلوی پدر و مادرش دراز کنه... عزم خودش رو جزم کرد... یه مرد نباید ناراحت این موضوعات باشه... باید این مشکل رو حل کرد... به سمت خونه حرکت کرد و تو راه با خودش فکر میکرد چه چیزی میتونه عشقش رو خوشحال کنه و زیاد هم گرون نباشه و تازه بشه تو این شب پیدا کرد...
سر کوچه رسید و هنوز هیچ چیزی به فکرش نرسیده بود... یکدفعه یادش اومد عشقش خیلی گل سرخ دوست داره... آه ه ه ه ه... دوباره یادش اومد که سر کوچشون یه دکه گل فروشی هستش... درسته، خودشه... براش یه شاخه گل میگیرم... فوری به سمت گل فروشی دوید... خوشبختانه گل فروش هنوز گلهای تازه داشت... با ۵۰۰ تومن از پولش یه شاخه گل سرخ خرید و گل فروش هم خیلی ساده براش تزئین کرد... داشت از این لطف خدا حیرت زده میشد... خدا همه جا به کمکش اومده بود اما اینبار اون خدا رو لحظه ای فراموش کرده بود... خدا هیچوقت اونو فراموش نکرد...
فوری به سمت خونه حرکت کرد... شاد و پر انرژی... اصلاً انگار نه انگار که روز خسته کننده ای داشته... نزدیک خونه رسید... پیش خودش چندتا جمله رو تمرین کرد که اگه عزیزش درب رو باز کرد چه جمله زیبایی میتونه بگه... آخرش به این نتیجه رسید که دستای عزیزش رو محکم تو دستش بگیره و بگه عیدت مبارک...
زنگ رو فشار داد... منتظر ایستاد... میدونست که عزیزش خودش رو مرتب کرده و منتظرشه تا شب عید رو ازش استقبال خوبی داشته باشه...
درب باز شد...
انگار تمام خستگی کار روزانه اش دوباره در وجودش تازه شدند... اصلاً نتونست حرفی بزنه... عزیزش رو جلوی درب دیده بود اما کاملاً بر خلاف تصوری که داشت... عزیزش اون شب آنچنان هم انتظارش رو نمیکشیده، چون اصلاً مرتب نبود... سلامی کرد و عزیزش پاسخ سلام رو داد و گفت: چرا اینقدر دیر اومدی؟ ... شاخه گل رو به عزیزش داد و با سردی گفت عیدت مبارک... عزیزش خواست گل رو بگیره اما دستانش آغشته به رنگ بود... نتونست دست تو دست عشقش بذاره... عزیزش با یک شوخی کوچولو صورتش رو رنگی کرد...
اون شب او خسته تر از شب های دیگه خوابید ... تا شاید سیاهی شب همه چیز را در طلوع خورشید به فراموشی بسپارد...
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
تقریباْ آخر سال و فکر کنم همه جا مثل شرکت ما سرشون شلوغ باشه... برا همینم هم وقت خیلی کمی برای نوشتن دارم... اما انشاء الله هفته دیگه که امتحانم تموم بشه دوباره مینویسم...
البته شاید هم زودتر نوشتم اما شاید...
راستی محرم رو به معنای واقعی عزاداری کنید...
وعده دیدار همه ما، شام غریبان... حسینیه کربلاییها... فرمانیه...
یا علی

ستاره عزیزم... میدونم که این بلاگ رو هر از چندگاهی میخونی و خوشحالم که هیچی نمی نویسی!!!
ستاره عزیزم، میدونم که ما به هم خیلی وابسته ایم و خیلی همدیگر رو دوست داریم... بذار اینو همه بدونند... آره میخواهم همه بدونند که ما همدیگه رو چقدر دوست داریم و برای رسیدن به هم چه کار ها که نکردیم...
یه نفر یه کامنت برام گذاشته بود (شبنم) اما چی؟ ...
شما (شبنم) و بقیه دوستان، شاید دوست داشته باشید بدونید واقعاً اما چی؟ مگه مایی که این همه همدیگه رو دوست داریم هم اما داریم؟...
پس از این به بعد این اما ها رو میگم... میدونم خیلی بهم گفتی که اینا رو اینجا ننویسم... اما میدونم از نوشتنش هم ناراحت نمی شی...
اما، زمانه امان نمیده...
داره ما رو تو خودش می بلعه... اینو خودمون هم می دونیم، خیلی راه ها بهت پیشنهاد دادم تا از این مهلکه فرار کنیم، اما کو گوش شنوا... یادته یه دفعه بهت گفتم تا وقتی خودت فکر نکنی و به حرف اینو و اون گوش بدی بیشتر فرو میری؟... حالا نتیجه اش رو دیدی؟... دیدی هرروز داریم بیشتر غرق این دنیای فانی میشیم... یادته بارها و بارها بهت گفتم من به قولی که دادم وفادار میمنونم... هرجا بری باهات میام... دیدی حتی تا این گودال هم باهات اومدم... بارها بهت گفته بودم که این گودال خطرناک... من این گودال رو میشناسم... آدم رو نابود میکنه... اما ...
اینا اون اما هاست...

چی شد اون همه آرزوهایی که داشتیم... کی اونروزی که نشسته بودیم تو پارک و از بد بختی دیگه به بن بست رسیده بودیم اومد کمکمون کرد... یاد رفته اون پیرمرد رو... اون دنیایی بود؟ ... یادت رفته که گفتیم اون یه فرشته بود... یادت رفته با اون قد خمیدش و با اون دستای لرزونش یه شکلات داد بهت گفت بگیر دخترم، دعا خوندست... الان بچه هایی که اینا رو میخونن تعجب میکنن... شاید بگن شبیه فیلمهاست... اما نمیدونند واقعیت داره...
یادت رفته روزایی رو که باهم تو پارک لاله قدم میزدیم... اما همش میترسیدیم... از کی میترسیدیم؟ ... از همین مردم... همین مردمی که تو الان رفتی سمتشون و خودت رو فراموش کردی... عزیزم، بارها و بارها گفتم و باز میگم، ستاره من زندگی دوباره به من بخشید و بهم قول داد...
بهم قول داد تنهام نذاره، نه اینکه هرکی صلاح خودش رو بهتر میدونه...
این نبود رسم عاشقی...
میشناسمت... هیچکدوم فکر خودت نیست... اصلاً هیچکدوم فکر نیست... رفتار تو رفتار خودت نیست... چرا حرف کسی رو گوش میدی که میگه تغییر نکن و همین بمون... تغییر نکنی منقرض میشی(چه کسی پنیر مرا دزدیده است) ... چقدر راه نشونت دادم که بری دنبال فکر کردن... چرا تا ۷-۸ ماه پیش اینطور نبودی.... مگه ما به حرف مردم گوش کردیم و انتخاب کردیم... یادت رفته مردم چی میگفتن؟ ...
شما بچه اید، نمی فهمید... کلتون داغه... اگه میخواهید با هم دوست باشید اما ازدواج، هرگز... مگه اینا حرفای بزرگترهای ما نبود...
اگر بچه ایم چطور تونستیم اون سد رو بشکنیم... اگر بچه ایم چطور الان بزرگترهامون فهمیدند که ما خیلی هم بزرگیم...
حالا میخواهم از خودم هم بگم...
ببینم کی پارسال نقش اصلی رو بازی کرد و برنامه ها رو چید تا ازدواجمون شکل گرفت... برنامه ریز همه این داستانا کی بود... شد یه بار نا امید بشم؟ ... شد یه بار بگم دیگه تمومه.... ما به هم نمی رسیم؟ ... یه بار دیگه مرور کن، چیکارا کردم که بهم برسیم... یادت که نرفته؟... چرا تا پارسال من برنامه ریز خوبی بودم، اما الان دیگه هرکی صلاح کار خودش...... یادت رفته که توکل کردیم به خدا... یادت رفته از کی کمک خواستیم.... حالا که خرمون از پل گذشت، خدا شد سوم؟ ... خدا نکنه زمانی که خدا قهرش بگیره... زندگیمون سیاه میشه... نابود میشیم... دنیا و آخرتمون از بین میره...
آه ه ه ه ه ....
آه ه ه ه که انسانها همه چیز رو به آنی فراموش میکنند...
یادت نره، امسال عاشورا یه نذری داریم... میدونم که یادت نمیره اما خواستم یادآوری کرده باشم...
کاش امروز که قرار برام جشن تولد بگیرین بهترین کادو تولدم رو میگرفتم...
کادویی که میدونی چیه... این سومین "کاش" هست که تو این مدت بهت گفتم...
کاش تو مشهد......... کاش تو ماه رمضون ........... کاش جشن تولدم.............
تو میدونستی من چی دوست داشتم و فقط همون رو دوست داشتم... میتونستی اونو بهم بدی... اما شاید رفتی برام لباس یا چیزای دیگه خریدی... دستت درد نکنه... مثل همیشه ممنونتم...
شبا وقتی می بینمت، وقتی تو چشمای پاک و ساده ات خیره میشم، وقتی تو عمق وجودت اون پاکی و بی آلایشی رو حس میکنم، پیش خودم میگم، این چرا با خودش اینکارو میکنه... وقتی اینطور میبینمت قلبم اجازه نمیده این حرفا رو بهت بزنم... دوست داشتنم اجازه نمیده ناراحتت کنم... اما چه کنم...
میدونم امشب هم انطور که من میخواهم نیستی... همیشه بهونت همینه، آخه امشب ...ته .... ته ..... ته
یکرنگی و بوی ساده از عشق بگیر
پر سوزترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر
خوب بالاخره ما دیشب شام رفتیم بیرون... البته من دوباره کلاس نرفتم یعنی تا الان ده 6 جلسه غیبت... تازه استاده هم گفته بیشتر از 3 جلسه غیبت حذفمون میکنه.
بریم سراغ ادامه ماجرا...
روز افتتاحیه شد و همه جمع بودند... مامان و بابا و داداش من، و از طرف خانواده ستاره ام هم خودش و مامانش و خواهرش... البته خاله بزرگم هم که خونشون نزدیک ما تو نمایشگاه بود... منم سر کار بودم و از طرفی خیلی هول برم داشته بود که میخواستم با خانواده ستاره ام رو به رو بشم... همش می گفتم چی میشه؟ چه شکلین؟ چجوری برخورد میکنن؟... استادم زنگ زد و گفت مجید مگه نمیای افتتاحیه؟ گفتم نه، شاید نیام... گفت مسخره بازی در نیار، اینا میخواهن تورو ببینن... گفتم حالا ببینم چی میشه... از محل کارم تا محل نمایشگاه 20 دقیقه پیاده راه بود... بابام زنگ زد گفت پس کجایی... بیا دیگه... دیگه تصمیم خودم رو گرفتم که برم... اول رفتم خونه لباسامو عوض کردم و مرتب کردم و بعد دیگه رفتم... جلو در نمایشگاه بیرون وایساده بودم که به استادم زنگ زدم گفتم بیا بیرون کارت دارم... اومدش و گفت پس چرا نمیای تو؟ گفم ضایع نیست... گفت ضایع چیه الان من میرم تو تابلو بازی در میارم... گفتم نه، جون بچه ات اینکارو نکن خودم میام تو...
رفتم تو سالن 1... دیدم به به... مامان و خاله و عزیزم و مامانش و خواهرش و داداشمو پسر خالم همه تو هستند.... فقط بابام رفته بود... خوشبختانه هیچکدوم از بچه های کارگاه هم نبودند... دیگه با همه سلام و علیک کردم و رفتم یه گوشه وایسادم تابلو ها رو نگاه کردن... حالا این استاد ما هم تابلو... هی اذیت میکنه... آره مجید فلان جوره بهمان جوره... (ستاره ام) اینطوره... من خانواده هاتونو میشناسم... اما لام تا کام راجع به خواستگاری حرفی زده نشد...
* * *
حالا یه خورده بریم جلوتر...
چند بار رفتیم خواستگاری اما هر بار جواب "نه" شنیدیم... "نه" ایی که میگفتن الان "نه" ... (بنا به دلایلی که قابل ذکر نیست)...
اما تو این مدت که 6-7 ماه به طول کشید من و ستاره ام با هم بیرون میرفتیم و راجع به آینده مون با هم صحبت میکردیم... خیلی قرار و مدار با هم گذاشتیم و خیلی قول ها به هم دادیم تا انشاءالله بعدها بهشون عمل کنیم...
روزهای سختی رو گذروندیم... روزهای پر از اظطراب... روزهایی که از ترس پدر و مادرهامون، از ترس اینکه پلیس کاری بهمون نداشته باشه، از ترس اینکه زیر نگاه مردم خرد نشیم، باید مراقب می بودیم... همه چیز رو... پر از ترس و دلهره... همه اینا رو به ترس دل خریدیم چون فکر میکردیم آینده برای ماست... ما میسازیمش... اونطور که میخواهیم...
اما...
تا فردا
دست علی یارتون
خدا نگهدارتون
بعد از اینکه جواب مثبت رو گرفتم، تصمیم گرفتیم که همدیگه رو بیشتر بشناسیم و نظراتمون رو راجع به آینده و زندگی مشترک در میون بذاریم... 3-4 ماهی طول کشید تا دیگه همه چی آماده بود تا بریم خواستگاری... اما هنوز بخش مهم کار مونده بود... چطور به خانواده هامون بگیم؟
نمی دونم چطور شده بود، از اونجایی که خدا میخواست همه چیز داشت خودش جور میشد تو زمان عقد کنون داداشم بود که بابام به شوخی از مامانم پرسید: پس مجید چی؟ الان حمید داره ازدواج میکنه، مجید نمی خواهد... مامانم هیچی نگفت اما فکر کنم رنگ و روی من اونقدر تابلو شده بوده که خودشون فهمیدند که منم کسی رو دوست دارم... بابا چند بار ازم پرسید و من هیچی نگفتم... دعا میکردم یه بار دیگه بپرسه تا بهش بگم... دوباره پرسید: مجید تو چی؟ کسی رو سراغ نداری؟ فوری گفتم بذارید برم نمازمو بخونم بیام میگم... یعنی همه چیزو هم گفتم هم نگفتم... رفتم وضو گرفتم و نمازم و خوندم و اومدم مثل یه بچه مثبت نشستم پیش بابااینا... بعد بابا گفت خوب حالا کی هست... فامیل یا غریبه است... و ... زود باش بگو ببینیم اگه جور بشه عقد کنون تو رو هم با حمید بگیریم... گفتم یه نفر نیست... دونفرن !!!
یهو مامانم جا خورد... گفت حالا تو یکیشو بگیر تا دومیش... بعد دیگه بخشی از ماجرا رو تعریف کردم... البته نفر دومی که گفتم فقط یه حرکت رندانه بود وگرنه زیاد اهمیت نداشت... میخواستم جو بهم نخوره... گفتم یکی فامیل یکیم استاد نقاشیم... بابا قبلاً یه جلسه ستاره من رو سر یه قضیه ای دیده بود... اما مامان فکر کنم 2-3 جلسه... یعنی یه بار همون جا که بابام دیده بود 2 بار هم تو نمایشگاه... آخه میدونید که خانمها خیلی بیشتر به اطرافشون دقت میکنن تا آقایون... بابا بهترین راه تحقیق رو استاد نقاشیمون دونست... ساعت 11 شب بود... بابا گوشی تلفون رو برداشت و زنگ زد خونه استاد و استاد هم سنگ تموم گذاشت... کلی از من و ستاره ام تعریف کرد.(البته قابل تعریف هم هستیم !!! ;) ) بعد قرار شد خانوم استاد زنگ بزنه خونه ستاره من و با مامانش صحبت کنه و در واقع بشه رابط اصلی...
اگه تند تند مینویسم ببخشید چون خیلی حرف برای گفتن دارم و قصدم اینه که کلاً اطلاعات بلاگم به روز باشه نه برا قدیما... اما برای اینکه بیشتر بدونید مجبورم یخورده عقبتر رو هم بنویسم...
خانوم استاد با مامان ستاره ام صحبت کرده بود و مامان ستاره ام هم که خودش راضی بود مشکلی نداشت مونده بود بابای ستاره ام که ناراضی بود... و به ما جواب منفی دادند... !!! :((
استاد قرار شد یه نمایشگاه دیگه بذاره... آخرای تابستون بود که من براش جا گرفتم و نمایشگاه رو برپا کردیم... مجری برگزاری نمایشگاه من بودم... از طرفی هم ستاره من با خانواده و خانواده من هم برای روز افتتاحیه دعوت شده بودند... البته این دعوت رو خودمون عمداً صورت دادیم تا خانواده ها بیشتر با هم آشنا بشن... جالبتر اونکه مسئول نمایشگاه اشتباهی فکر کرده بود نمایشگاه برای من برای همین یه پلاکارد بزرگ جلوی در ورودی زده بودن و روش بزرگ نوشته بودند : نمایشگاه آثار نقاشی آقای مجید (و کوچولو نوشته بودند) و آقای استاد...
خیلی جالب بود...
حالا بقیه اش یا برای بعد از ظهر با برای فردا...
راستی امروز تولدمه... قرار با ستاره ام شام بریم بیرون... ![]()

شب سردی است ، و من افسرده .
راه دوری است ، و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم ، تنها ، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غمها .
فکر تاریکی این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است .
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است .
جمعه شب بود که چک میل کردم ... دیدم از طرف ستاره ام یه میل جدید دارم... ترسیدم... خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اون ایمیل رو بخونم... همش میترسیدم جواب منفی باشه... پیش خودم گفتم: پسر، اگه منفی باشه؟ نمی دونید چقدر نذر و نیاز کردم تا جوابی که میخونم مثبت باشه... بالخره دل رو زدم به دریا و نامه رو باز کردم... یه نامه که مثل نامه من طولانی بود... بخشی از نامه اینطور بود... " سر سجاده نماز نشسته بودم و داشتم دعا میخوندم... مامان اومد پیشم گفت چی شده؟ چند روزه مثل همیشه نیستی... بگو چی شده؟ از اونجایی هم که من به مامان همه چیزو میگم و همینم که تا الان نگفتم خیلی اشتباه کردم گفتم... بشین تا برات بگم... اونم درب اتاق رو بست و نشست و همه ماجرا رو از اول تا آخرش براش گفتم... مامام همینجوری مونده بود... آخه تو؟ تو دختر کوچولوی من؟ هنوز خواهرت، هنوز داداشت، حالا این پسره کی هست؟ من دیدمش؟ و ... مامان گفت: اگه میبینی واقعاً میشناسیش حرفی نیست... اما خوب بشناسش... عجله نکن... و ... جواب من مثبته"
خدایا، چی بیشتر از این من میخواستم تو این دنیا... همه چیزو بهم دادی... خدایا ممنونتم... میخواستم داد بزنم... یعنی باید داد میزدم اما میترسیدم مامانمینا از خواب بپرن J
سریع یه نامه نوشتم، با این مفهوم...
این تازه اول راهه... حالا حالاها فکر ازدواج تو فکرت نباشه... فعلاً باید همدیگه رو بیشتر بشناسیم... ...
علی یارتون باشه
تا فردا

و آنگاه دستی برابر خورشید قرار گرفت و ندایی برآمد
ای مردم، هر که را من مولای اویم این علی مولای اوست
عاشقان، عیدتان مبارکباد
ادامه شروع آشنایی
بعد از اینکه راجع به اون موضوع صحبتهایی انجام شد و طی ۴ تا ایمیل بلند موضوع بررسی شد و سوال و جوابها رد و بدل شد تصمیم گرفتیم که راجع به مسائل اجتماعی با همدیگه تبادل نظر کنیم...
این نکته رو بگم خدمت دوستان، من قبل از اینکه برم سربازی یه BBS کوچولو داشتم با چیزی حدود ۳۰۰ تا کاربر... مهمترین مشخصه شبکه من بحث درباره مسائل اجتماعی، اخلاقی و دینی توی انجمنهای شبکه بود... مبارزه با ساتنیسم هدف برپایی اون شبکه بود و بررسی مسائل اجتماعی، ارائه ایده های مختلف، بررسی مشکلات و چگونگی مبارزه با اونها هم در درجات بعدی قرار داشتند... البته بخش مبارزه با ساتنیسم رو دوست خوب و عزیز سید هانی بر عهده داشت...
حالا اینا چه ربطی به ۲ سال بعد از BBS و ستاره من داره... عرض میکنم خدمتتون...
عنوان یکی از مباحثی که ما روش خیلی کار کردیم و بعدش هم بعلت رفتن من به سربازی نیمه تمام موند "شناخت آدمهای اطرافمان" بود...
من عاشق این سوژه بودم و برا همین اولین مباحث رو با ستاره عزیزم با این عنوان شروع کردم...
چقدر آدمهای اطرافت رو می شناسی؟
نوع برخورد آدمها چطوره؟
بحث درباره این عناوین و بررسی های روانشناسانه من بر روی ستاره ام بعنوان یک شخصیت جدید که روی این موضوع کار میکنه نشون دهنده این موضوع شد که من و ستاره ام کاملاً متضاد فکر میکنیم !!!
و این یعنی آغاز یک حرکت...
عقدیده من این بود که آدمایی که یه شکل فکر میکنند نمی تونند با هم زندگی خوبی داشته باشن و "اگر بخواهن" تنها میتونن یه زندگی معمولی یکدست و بدون هیاهو داشته باشن (مثه یه برکه که آب توش راکد بمونه)... اما بر عکس آدمای متفاوت "اگر بخواهن" میتونن یه زندگی با دو عنصر داشته باشن... یعنی یکی ورودی و یکی خروجی... پس آب برکه راکد نمیمونه تا مرداب بشه... اینا دائماً در حال حرکتن... مهمترین نکته تو این حرکت اینه که حرکتشون درست باشه و به سمت دریا برن... نه به سمت مرداب... و اگر این طور بشه اونا میتونند قله های بزرگی رو فتح کنن... حالا این دو نفر ممکنه دوتا دوست باشن... یا حتی دوتا دشمن بر علیه دشمن سوم... یا حتی زن و شوهر...
اینا موضوعاتی بودند که من و ستاره ام روشون با هم بحث میکردیم و تضادهای خوبی رو میدیدیم... همین تضادها باعث شد که مات همدیگه رو کامل تر بشناسیم و بفهمیم که میتونیم این دو تا رودخونه رو به دریا وصل کنیم... بعد از گذشته یک ما از اون روزی که ستاره ام به موبایلم زنگ زد و بعد از چیزی حدود ۳۰۰ ایمیل که تو این یک ماه زده شد و روانشناسی های من و ستاره ام و بررسی های مختلف و مسائل اجتماعی و غیره و ذالک یه شب من برای ستاره ام نامه ای نوشتم و به ستاره ام پیشنهاد دادم... یه پیشنهاد و یه درخواست... درخواست اینکه باید تا یکشنبه به من جواب بدی... ( آخه من با استادم شرط بستم، استاد گفت حداقل یه هفته طول میکشه جواب بده اما من گفتم نه، حداکثر تا یکشنبه...) اونروز 5 شنبه بود... یه نکته دیگه هم بگم و بقیه اش برای بعداً، نکته مهم اینکه تو این 1 ماه و خورده ای روز من به جز همون یه بار که ستاره ام تلفن زد و آدرس ایمیلش رو داد، نه تلفنی صحبت کردم نه دیده بودمش...
موفق باشید عزیزان...
بعد از اتمام نمایشگاه و معرفی نفرات برتر من که جایی دعوت بودم و مامانینا اومده بودند دنبالم تصمیم گرفتم کمک استاد کنم تا بخشی از تابلوهای نمایشگاه رو جمع کنیم بعد من برم... اول تابلو خودم رو که براش یه مشتری پر و پا قرص هم اومده بود برداشتم... (آقاهه ۲۰۰ تومن پیشنهاد داد که تابلو منو بخره من نفروختم ) بعدشم با آرمین رفتیم تا تابلوی نقش برجسته ای که روی گچ بود و برای ستاره من بود رو بلند کنیم بزاریم رو چرخ ببریم سمت ماشین... در حین بلند کردن تابلو بودیم که یهو گوشه اون تابلو سنگین به لباس من گیر کرد و بخشی از آستین پیراهن من رو پاره کرد !!! اما خوب دیگه رفاقت، دوستی، محبت... (البته شاید بهم الهام شده بود که ممکنه بعدها با هم فامیل بشیم و اگه من الان بگم یه پیراهن میخواهم و مجبور کنم ستاره ام برام بگیره ممکنه بعدها به مشکلات جدی برخورد کنیم ) :) توی نمایشگاه اتفاقی افتاده بود که همون اتفاق باعث شد مجید آروم و ساکت و کم حرف رو، به بیشتر فکر کردن وادار کنه و دنبال اون باشه که چرا همچین اتفاقی افتاد... از اونجایی هم که من زیاد علاقه نداشتم با خانمها هم صحبت بشم برا همین سعی کردم از طرف استاد موضوع رو پیگیری کنم... البته موضوع خاصی نبود و فقط راجع به برپایی یک کلاس آموزشی بود... آها راستی اینو کلاً یادم رفت که بگم (یا شایدم یادم نرفت ولی خوب میگم) ستاره من استاد طراحی من بود... یعنی به من طراحی یاد میداد( اون موقع ها که تو کارگاه بودیم) چون من، هم طراحی کار میکردم و هم نقاشی رنگ و روغن. تصمیم گرفتم علاوه بر استاد با ستاره ام هم صحبتی راجع به این موضوع داشته باشم... از اونجایی که من دیگه بعد از نمایشگاه به کارگاه نمی رفتم و همچنین ستاره ام هم به کارگاه نمی رفت با استاد تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که آدرس ایمیل ستاره ام رو ازش بگیره و به من بده... استاد هم متعاقباً این کار رو انجام داد... اما یه اشتباهی پیش اومده بود که استاد تو نوشتن آدرس ایمیل یه کاراکتر رو اشتباه کرده بود و من بدبخت !!! هرچی میل میزدم برگشت میخورد... با استاد تماس گرفتم و گفتم اینجوریه... اشتباهه... گفت خوب شماره موبایلتو میدم خودش بهت زنگ بزنه و آدرس ایمیلش رو بده... منو میگید خشکم زد...!!!
... حدودای ساعت ۴-۵ بعد از ظهر بود که دیدم موبایلم زنگ خورد... تنها شانسی که اونروز آوردم این بود که مامانینا برای خرید رفته بودند فروشگاه شهروند... ستاره ام بود که بهم زنگ زده بود... زیاد وقتش رو نگرفتم و بعد از یه سلام و علیک ۲۰ ثانیه ای گفتم ایمیلتون رو میخواستم که یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم و اونم گفت و تمام... کلاً فکر نکنم ۱ دقیقه صحبتهامون طول کشید... و شب بود که من اولین میل رو به ستاره ام زدم... اونم راجع به یه موضوع خاص... راجع به اتفاقی که تو نمایشگاه افتاده بود و من رو خیلی حساس کرده بود... یه آموزش... و این شروع راهی بود که امروز در خدمت همه دوستان هستیم...
---
البته عرض کنم خدمت همه دوستان که شرح این راه حالا حالا ها ادامه داره...
باید عرض کنم خدمتتون که این مطالبی که فعلاْ مینویسم مربوط به گذشته است... یعنی حدود یک سال پیش... اینا فقط یه پیش زمینه است تا با نحوه آشنایی من و ستاره ام بیشتر آشنا بشید... انشاء الله بعد از ۵-۶ روز دیگه مطالب به روز میشه و حرفها و گفته ها، نظرات و پیشنهادات کاملاْ به روز... انشاء الله اون موقع بتونیم با استفاده از تجربیات همدیگه در بهبود شرایط زندگی خودمون و دیگران سهمی داشته باشیم...
موفقیت همه عزیزان آرزوی ماست...
پاینده باشید...
مجید
نمایشگاه روزهای آخر خودش رو سپری میکرد... استقبال از نمایشگاه خیلی خوب بود... من که تا به حال نمایشگاه نذاشته بودم مثل خیلی دیگه از بچه ها... روز آخر نمایشگاه هم مصادف بود با روزی که تهران زلزله اومد !!! راستی اینم بگم که کار طراحی و چاپ کارت دعوت نمایشگاه رو هم من انجام داده بودم... توی مدت برگزاری نمایشگاه خلاقیتهای من فعال شده بودند و ایده بود که پشت سر هم میومد... یکی از اون ایده ها که به خوبی هم انجام شد، ایده انتخاب بهترین تابلو از دید زیبا شناختی توسط بازدید کننده ها بود... به همین منظور برگه هایی آماده کرده بودیم و توش جای 5 تا شماره خالی گذاشته بودیم تا بازدید کننده ها بهترین تابلوها رو انتخاب کنند... تا استاد به بچه هایی که تابلوشون بگزیده شده لوح تقدیر اهدا کنه... البته استاد نفری یکی یدونه برگه هم داد که نشون میداد ما تو اون نمایشگاه شرکت کردیم... مسئول جمع کردن برگه ها من بودم و آرمین... نمیدونم الان کجاست این آرمین، اما بچه خوبی بود... بالاخره روز اختتامیه رسید و دوباره همه جمع شدند و زلزله اومد و نمایشگاه با خوبی تموم شد... اما حالا همه بچه های کارگاه تو یه جمع صمیمی جمع شده بودند تا هم عکس یادگاری بگیریم و هم ببینیم کدوم تابلو ها بهترین بودند... اگه بتونم عکساشو میزارم اما منو نمیتونید پیدا کنید (من عکاسم) ... آها اینم یادم رفته بود که بگم یکی از اون ایده ها یه سایت رایگان بود که تو مدت برپایی نمایشگاه فعال بود و عکس بچه ها با کارهاشونو و یه توضیحات کوچولو توش گذاشته بودیم...
حالا بریم سراغ تابلوهای برتر... نفر اول سرکار خانم XXXXX (ستاره من) نفر دوم آقای مجید XXXXX (خود من) :) نفر سوم سرکار خانم XXX (همسر استاد) اما جداً این انتخابا انتخابای مردم بود. البته همه میدونستند که ستاره من حتماً یکی از رتبه های برتر رو میاره اما رقابتش با من خیلی شدید بود...

تو حضور همه پنجره ها...
رو به روم ديوارای آجريه...
خورشيد روشن فردا مال تو...
سهم من شبهای خاکستريه...
توی اين دلواپسی های مدام...
جز ترانه های زخمی چی دارم...
وقتی حتی تو برام غريبه ای...
سر رو شونه های بارون می زارم...
اسم تو برای من مقدس...
تا نفس تو سينه پر پر می زنه...
باورم کن که فقط باور تو...
ميتونه قفل قفس رو بشکنه...
منم و يه آسمون بی دريغ...
منم و يه کوره راه ناگزير...
ای ستاره شبای مشرقی...
پر پرواز منو ازم نگير...