مولای عاشقان

و آنگاه دستی برابر خورشید قرار گرفت و ندایی برآمد
ای مردم، هر که را من مولای اویم این علی مولای اوست
عاشقان، عیدتان مبارکباد
آغاز زندگی متفاوت

و آنگاه دستی برابر خورشید قرار گرفت و ندایی برآمد
ای مردم، هر که را من مولای اویم این علی مولای اوست
عاشقان، عیدتان مبارکباد
ادامه شروع آشنایی
بعد از اینکه راجع به اون موضوع صحبتهایی انجام شد و طی ۴ تا ایمیل بلند موضوع بررسی شد و سوال و جوابها رد و بدل شد تصمیم گرفتیم که راجع به مسائل اجتماعی با همدیگه تبادل نظر کنیم...
این نکته رو بگم خدمت دوستان، من قبل از اینکه برم سربازی یه BBS کوچولو داشتم با چیزی حدود ۳۰۰ تا کاربر... مهمترین مشخصه شبکه من بحث درباره مسائل اجتماعی، اخلاقی و دینی توی انجمنهای شبکه بود... مبارزه با ساتنیسم هدف برپایی اون شبکه بود و بررسی مسائل اجتماعی، ارائه ایده های مختلف، بررسی مشکلات و چگونگی مبارزه با اونها هم در درجات بعدی قرار داشتند... البته بخش مبارزه با ساتنیسم رو دوست خوب و عزیز سید هانی بر عهده داشت...
حالا اینا چه ربطی به ۲ سال بعد از BBS و ستاره من داره... عرض میکنم خدمتتون...
عنوان یکی از مباحثی که ما روش خیلی کار کردیم و بعدش هم بعلت رفتن من به سربازی نیمه تمام موند "شناخت آدمهای اطرافمان" بود...
من عاشق این سوژه بودم و برا همین اولین مباحث رو با ستاره عزیزم با این عنوان شروع کردم...
چقدر آدمهای اطرافت رو می شناسی؟
نوع برخورد آدمها چطوره؟
بحث درباره این عناوین و بررسی های روانشناسانه من بر روی ستاره ام بعنوان یک شخصیت جدید که روی این موضوع کار میکنه نشون دهنده این موضوع شد که من و ستاره ام کاملاً متضاد فکر میکنیم !!!
و این یعنی آغاز یک حرکت...
عقدیده من این بود که آدمایی که یه شکل فکر میکنند نمی تونند با هم زندگی خوبی داشته باشن و "اگر بخواهن" تنها میتونن یه زندگی معمولی یکدست و بدون هیاهو داشته باشن (مثه یه برکه که آب توش راکد بمونه)... اما بر عکس آدمای متفاوت "اگر بخواهن" میتونن یه زندگی با دو عنصر داشته باشن... یعنی یکی ورودی و یکی خروجی... پس آب برکه راکد نمیمونه تا مرداب بشه... اینا دائماً در حال حرکتن... مهمترین نکته تو این حرکت اینه که حرکتشون درست باشه و به سمت دریا برن... نه به سمت مرداب... و اگر این طور بشه اونا میتونند قله های بزرگی رو فتح کنن... حالا این دو نفر ممکنه دوتا دوست باشن... یا حتی دوتا دشمن بر علیه دشمن سوم... یا حتی زن و شوهر...
اینا موضوعاتی بودند که من و ستاره ام روشون با هم بحث میکردیم و تضادهای خوبی رو میدیدیم... همین تضادها باعث شد که مات همدیگه رو کامل تر بشناسیم و بفهمیم که میتونیم این دو تا رودخونه رو به دریا وصل کنیم... بعد از گذشته یک ما از اون روزی که ستاره ام به موبایلم زنگ زد و بعد از چیزی حدود ۳۰۰ ایمیل که تو این یک ماه زده شد و روانشناسی های من و ستاره ام و بررسی های مختلف و مسائل اجتماعی و غیره و ذالک یه شب من برای ستاره ام نامه ای نوشتم و به ستاره ام پیشنهاد دادم... یه پیشنهاد و یه درخواست... درخواست اینکه باید تا یکشنبه به من جواب بدی... ( آخه من با استادم شرط بستم، استاد گفت حداقل یه هفته طول میکشه جواب بده اما من گفتم نه، حداکثر تا یکشنبه...) اونروز 5 شنبه بود... یه نکته دیگه هم بگم و بقیه اش برای بعداً، نکته مهم اینکه تو این 1 ماه و خورده ای روز من به جز همون یه بار که ستاره ام تلفن زد و آدرس ایمیلش رو داد، نه تلفنی صحبت کردم نه دیده بودمش...
موفق باشید عزیزان...
بعد از اتمام نمایشگاه و معرفی نفرات برتر من که جایی دعوت بودم و مامانینا اومده بودند دنبالم تصمیم گرفتم کمک استاد کنم تا بخشی از تابلوهای نمایشگاه رو جمع کنیم بعد من برم... اول تابلو خودم رو که براش یه مشتری پر و پا قرص هم اومده بود برداشتم... (آقاهه ۲۰۰ تومن پیشنهاد داد که تابلو منو بخره من نفروختم ) بعدشم با آرمین رفتیم تا تابلوی نقش برجسته ای که روی گچ بود و برای ستاره من بود رو بلند کنیم بزاریم رو چرخ ببریم سمت ماشین... در حین بلند کردن تابلو بودیم که یهو گوشه اون تابلو سنگین به لباس من گیر کرد و بخشی از آستین پیراهن من رو پاره کرد !!! اما خوب دیگه رفاقت، دوستی، محبت... (البته شاید بهم الهام شده بود که ممکنه بعدها با هم فامیل بشیم و اگه من الان بگم یه پیراهن میخواهم و مجبور کنم ستاره ام برام بگیره ممکنه بعدها به مشکلات جدی برخورد کنیم ) :) توی نمایشگاه اتفاقی افتاده بود که همون اتفاق باعث شد مجید آروم و ساکت و کم حرف رو، به بیشتر فکر کردن وادار کنه و دنبال اون باشه که چرا همچین اتفاقی افتاد... از اونجایی هم که من زیاد علاقه نداشتم با خانمها هم صحبت بشم برا همین سعی کردم از طرف استاد موضوع رو پیگیری کنم... البته موضوع خاصی نبود و فقط راجع به برپایی یک کلاس آموزشی بود... آها راستی اینو کلاً یادم رفت که بگم (یا شایدم یادم نرفت ولی خوب میگم) ستاره من استاد طراحی من بود... یعنی به من طراحی یاد میداد( اون موقع ها که تو کارگاه بودیم) چون من، هم طراحی کار میکردم و هم نقاشی رنگ و روغن. تصمیم گرفتم علاوه بر استاد با ستاره ام هم صحبتی راجع به این موضوع داشته باشم... از اونجایی که من دیگه بعد از نمایشگاه به کارگاه نمی رفتم و همچنین ستاره ام هم به کارگاه نمی رفت با استاد تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که آدرس ایمیل ستاره ام رو ازش بگیره و به من بده... استاد هم متعاقباً این کار رو انجام داد... اما یه اشتباهی پیش اومده بود که استاد تو نوشتن آدرس ایمیل یه کاراکتر رو اشتباه کرده بود و من بدبخت !!! هرچی میل میزدم برگشت میخورد... با استاد تماس گرفتم و گفتم اینجوریه... اشتباهه... گفت خوب شماره موبایلتو میدم خودش بهت زنگ بزنه و آدرس ایمیلش رو بده... منو میگید خشکم زد...!!!
... حدودای ساعت ۴-۵ بعد از ظهر بود که دیدم موبایلم زنگ خورد... تنها شانسی که اونروز آوردم این بود که مامانینا برای خرید رفته بودند فروشگاه شهروند... ستاره ام بود که بهم زنگ زده بود... زیاد وقتش رو نگرفتم و بعد از یه سلام و علیک ۲۰ ثانیه ای گفتم ایمیلتون رو میخواستم که یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم و اونم گفت و تمام... کلاً فکر نکنم ۱ دقیقه صحبتهامون طول کشید... و شب بود که من اولین میل رو به ستاره ام زدم... اونم راجع به یه موضوع خاص... راجع به اتفاقی که تو نمایشگاه افتاده بود و من رو خیلی حساس کرده بود... یه آموزش... و این شروع راهی بود که امروز در خدمت همه دوستان هستیم...
---
البته عرض کنم خدمت همه دوستان که شرح این راه حالا حالا ها ادامه داره...
باید عرض کنم خدمتتون که این مطالبی که فعلاْ مینویسم مربوط به گذشته است... یعنی حدود یک سال پیش... اینا فقط یه پیش زمینه است تا با نحوه آشنایی من و ستاره ام بیشتر آشنا بشید... انشاء الله بعد از ۵-۶ روز دیگه مطالب به روز میشه و حرفها و گفته ها، نظرات و پیشنهادات کاملاْ به روز... انشاء الله اون موقع بتونیم با استفاده از تجربیات همدیگه در بهبود شرایط زندگی خودمون و دیگران سهمی داشته باشیم...
موفقیت همه عزیزان آرزوی ماست...
پاینده باشید...
مجید
نمایشگاه روزهای آخر خودش رو سپری میکرد... استقبال از نمایشگاه خیلی خوب بود... من که تا به حال نمایشگاه نذاشته بودم مثل خیلی دیگه از بچه ها... روز آخر نمایشگاه هم مصادف بود با روزی که تهران زلزله اومد !!! راستی اینم بگم که کار طراحی و چاپ کارت دعوت نمایشگاه رو هم من انجام داده بودم... توی مدت برگزاری نمایشگاه خلاقیتهای من فعال شده بودند و ایده بود که پشت سر هم میومد... یکی از اون ایده ها که به خوبی هم انجام شد، ایده انتخاب بهترین تابلو از دید زیبا شناختی توسط بازدید کننده ها بود... به همین منظور برگه هایی آماده کرده بودیم و توش جای 5 تا شماره خالی گذاشته بودیم تا بازدید کننده ها بهترین تابلوها رو انتخاب کنند... تا استاد به بچه هایی که تابلوشون بگزیده شده لوح تقدیر اهدا کنه... البته استاد نفری یکی یدونه برگه هم داد که نشون میداد ما تو اون نمایشگاه شرکت کردیم... مسئول جمع کردن برگه ها من بودم و آرمین... نمیدونم الان کجاست این آرمین، اما بچه خوبی بود... بالاخره روز اختتامیه رسید و دوباره همه جمع شدند و زلزله اومد و نمایشگاه با خوبی تموم شد... اما حالا همه بچه های کارگاه تو یه جمع صمیمی جمع شده بودند تا هم عکس یادگاری بگیریم و هم ببینیم کدوم تابلو ها بهترین بودند... اگه بتونم عکساشو میزارم اما منو نمیتونید پیدا کنید (من عکاسم) ... آها اینم یادم رفته بود که بگم یکی از اون ایده ها یه سایت رایگان بود که تو مدت برپایی نمایشگاه فعال بود و عکس بچه ها با کارهاشونو و یه توضیحات کوچولو توش گذاشته بودیم...
حالا بریم سراغ تابلوهای برتر... نفر اول سرکار خانم XXXXX (ستاره من) نفر دوم آقای مجید XXXXX (خود من) :) نفر سوم سرکار خانم XXX (همسر استاد) اما جداً این انتخابا انتخابای مردم بود. البته همه میدونستند که ستاره من حتماً یکی از رتبه های برتر رو میاره اما رقابتش با من خیلی شدید بود...

تو حضور همه پنجره ها...
رو به روم ديوارای آجريه...
خورشيد روشن فردا مال تو...
سهم من شبهای خاکستريه...
توی اين دلواپسی های مدام...
جز ترانه های زخمی چی دارم...
وقتی حتی تو برام غريبه ای...
سر رو شونه های بارون می زارم...
اسم تو برای من مقدس...
تا نفس تو سينه پر پر می زنه...
باورم کن که فقط باور تو...
ميتونه قفل قفس رو بشکنه...
منم و يه آسمون بی دريغ...
منم و يه کوره راه ناگزير...
ای ستاره شبای مشرقی...
پر پرواز منو ازم نگير...
روزهای غریبی بودند. روزهای تنهایی. روزهایی که فقط به فکر این و اون بودم تا بتونم مشکلاتشون رو حل کنم. روزهایی که خیلی ها خیلی از بهترین دوستانم رفقای دوران کودکی و نوجوونیم همه و همه تنهام گذاشتند. هیچکی نبود تا باهاش از دوست داشتنام حرف بزنم. بگم من از این چیز خوشم میاد از اون بدم میاد... من اینو دوست دارم بخرم اما اون یکی رو نه... هیچکی نبود تا من براش کادو بخرم و با محبت و دوست داشتن خیلی واقعی اونو بهش بدم... همه مجید رو فراموش کرده بودند و تنها مامان بود که بعضی وقتا احوالی از مجیدش می پرسید... اما آخه چطور میتونستم همه چیز رو به مامان بگم... من یه دوست میخواستم... همیشه تمام سعیم بر این بود که دوست رو خوب انتخاب کنم برا همین هم بود که 19 سال هیچ دوستی نداشتم چون دوست رو اول تعریف میکردم بعد پیدا... اما هیچکس نمیتونست تو تعریف من بگنجه... آخه من خیلی سخت گیر بودم... کم کم داشتم افسرده میشدم... اینو حس میکردم... افسردگی تمام وجودم رو فراگرفته بود اما هیچ به ظاهر نمی آوردم... البته سعی میکردم به ظاهر نیارم اما خیلیهاش دست من نبود... یه روز تو شبکه ام موضوع رو با یکی از دوستام مطرح کردم... فوری بهم گفت شازده کوچولو... برو کتاب شازده کوچولو رو بگیر و بخون... همه چیز درست میشه... تو همین فکرا بودم که دیدم وحید (پسر خالم) زنگ زد و میخواست بره بیرون. گفتم منم میام میخواهم برم تجریش یه کتاب بخرم. برف و بارون با هم میومد. از اون شبای باحال بود... رفتیم تجریش به وحید گفتم بریم یه کتاب فروشی خوب. اوایل مقصود بیگ بعد از پلی که رو رودخونه است یه کتاب فروشی بزرگ. رفتیم و شازده کوچولو رو گرفتم. بعدشم با وحید رفتیم یه چرخی زدیم و رفتیم خونه. یکبار تمام خوندمش. خیلی به دلم ننشست اما فقط متوجه شدم که باید دوباره بخونم... دوباره خوندمش. محشر بود. حرف نداشت. هیچ وقت فکر نمیکردم اولید کتاب (جدی) عمرم اینقدر برام جذاب باشه... اصولاً من زیاد کتاب نمی خونم!!! شب اول دوبار خوندمش... خیلی چیزای خوبی داشت... اون شب موقع خواب یه دعا کردم... از این دعا خیلی خوشم میاد... به خدا گفتم چرا من اینقدر تنهام؟ اشکال نداره که تنهام. حرفی هم نیست. فقط یه خواهشی دارم شبا که میخوابم همسر آینده منو توی خواب بهم نشون بده. همین. دیگه چیزی نمی خواهم. اینقدر از این دعا خوشم اومد که شبهای بعد هم هر شب تکرار کردم. تکرا و تکرار و تکرار... یک هفته ای از خرید کتاب گذشت و من تو این مدت 4 بار دیگه کتاب رو خوندم و هر شب دعام رو هم میگفتم...چند شبی بود که خواب کارگاه نقاشی رو میدیدم. تو کارگاه من بودم و ستاره ام و استاد و چندتا دیگه از بچه ها... علت اینکه میگم چندتا دیگه از بچه ها چون چهره اشون واقعاً نا مفهوم بود اما من و ستاره ام و استاد کاملاً واضح بودیم...
(این اتفاقات همه و همه برای قبل از برپایی نمایشگاه بود- یعنی دقیقاً دی ماه سال ۸۲)
زنگ تلفن به صدا در آمد... استاد نقاشی بود... بعد از کلی احوال پرسی های همیشگی بهم گفت: مجید می خواهم نمایشگاه نقش برجسته بزنم. خودتو آماده کن و یک کار برام بفرست. آخه من یه مدت هم نقش برجسته کار کردم. بعد استاد گفت: راستی XXXX (ستاره ام) هم هست.
انگار دنیا رو بهم دادند... با اینکه روزای آخر خدمت سربازی بود و منم داشتم برای دانشگاه میخوندم که اگه بتونم بعد از خدمت برم دانشگاه و خودمو سخت درگیر کارام کرده بودم اما موافقت کردم. چند روزی گذشت و تابلویی رو که آماده کرده بودم بدون قاب به استاد دادم. چون مسافرت کوچکی برام پیش اومده بود و باید سفری میرفتم. روزی که از سفر 5 روزه ام برگشتم افتتاحیه نمایشگاه بود. مستقیماً به محل برپایی نمایشگاه رفتم. همه بچه های کارگاه جمع بودند. اصلاً تصورش رو هم نمیکردم که همه بچه هایی رو که تو یک سال و نیم مدتی که تو کارگاه بودم رو یکجا با هم ببینم...
بعد از کلی احوال پرسی استاد دستم رو گرفت و یک راست برد جلوی تابلوم و گفت: یکی از بهترین جاهایی که میتونستیم تابلو بزاریم رو گذاشتیم برای تو. انصافاً هم خوب جایی بود. تابلو اول برای همسر استاد بود تابلوی دوم برای ستاره ام... تابلوی سوم و چهارم که اصلاً موقعیت خوبی نداشتند برای دوتا دیگه از بچه ها و تابلوی پنجم با نمایی مستقیم تابلوی نقش برجسته من بود.

من هرروز به ستاره مشرقی ام فکر میکردم. روزی استاد خبر داد که اون دیگه کارگاه نمی آد.
آه ه ه ه ه ه
اتفاقی در زندگی اش رخ داده بود که بسیار برایش سنگین بود... او یکی از بهترین عزیزانش رو (دائی گرامی اش رو) بر اثر بیماری از دست داده بود... همه تاسف خوردیم. دوشنبه روزی بود که از استاد پرسیدم: چند روزه نیومده؟ گفت خیلی وقته. ناخودآگاه از دهانم جمله ای بیرون جست. او امروز می آید.
هنوز دقایقی نگذشته بود که او وارد کلاس شد و با صدایی نه همیشگی به جمع سلام داد... آه ه ه... هرگز او را چنین مغموم ندیده بودم. شکسته شده بود. افسردگی در نگاهش موج میزد. همه ساکت بودند و فقط پاسخ سلام را دادند. آرام بر روی صندلی همیشگی اش بین میز کار و سه پایه نقاشی یکی از شاگردان نشست. آن روز آخرین روزی بود که در کارگاه نقاشی با هم بودیم. تابلوی نقاشی من به اتمام رسیده بود و من برای همیشه از دوستان کارگاه خداحافظی کردم.

يک شبی پروانگان جمع آمدند در مضيفی طالب شمع آمدند
جمله می گفتند:می بايد يکی او خبر آرد ز مطلوب اندکی
شد يکی پروانه تا قصری ز دور در فضای قصر جست از شمع نور
بارگشت و دفتر خود باز کرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی کاو داشت در مجمع مهی گفت:او را نيست از شمع آگهی
شد يکی ديگر گذشت از نور در خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز و مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی بازگفت
ناقدش گفت:اين نشان نيست ای عزيز همچو آن يک کی نشان داری تو نيز؟
ديگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم خويشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت:اين پروانه در کار است و بس کس چه داند؟ اين خبر داراست و بس
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر يابی ز جانان يک زمان
عطار نيشابوری

روز اولی که دیدمش تو کارگاه نقاشی بود... همپای استاد نقاشی به شاگردان آموزش می داد... و تو این مدت دوران کارآموزی دانشگاهش رو سپری میکرد... توی طراحی حتی از استاد هم استادتر بود... تو نقاشی رنگ رو خوب میشناخت و قلم مو را چنان ماهرانه در دست میگرفت و بر بوم می زد که همگان تحسینش میکردند... هرگز از رنگ نترسید... حتی از سیاهی وقتی جلوی تابلو مینشست حرکت دستهای کوچکش، نگاه چشمانش، آرامش و تسلطش همه با هم پیوند میخوردند تا اثری متفاوت ایجاد شود... بارها و بارها خود استاد این نکته را به بچه ها و دور از او گفته بود: او فوق العاده است.
شاگرد تازه ای وارد کلاس استاد شده بود به نام مجید و او مانند دیگر شاگردان به مجید آموزش می داد. روزها سپری می شد و مجید نقاشی را می آموخت مجید دوران سربازی خود را سپری میکرد و بعداز ظهرها و گاهی اوقات شب ها به نزد استاد میرفت تا آموزش ببیند.
روزها گذشتند و گذشتند
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...
----------
و این بار با شعری از فروغ شروع کردم که دوست داشتن زیباست
و نه دیگر هیچ...
دوستان وبلاگی ام، سلام
از امروز با این بلاگ میخواهم راه جدیدی توی دنیای زندگی مشترکم
با ستاره مشرقی ام باز کنم... پس با من آشنا بشید
مجید- متولد دومین روز از سردترین ماه زمستانی سال ۶۲