تبليغاتX
من و ستاره ام

من و ستاره ام

آغاز زندگی متفاوت

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
         *   *  *
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
         *   *  *
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
 ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
         *   *  *
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط  مجید  | 

عاشق عشقم هستم
درسته که اظطراب و استرس دیگه رمقی در وجودم نذاشته و داره همه چیزمو ازم میگیره، اما هنوزم که هنوزه توکلم به خداست... چیزی نزدیک به 20 ماه از آشنایی من با ستاره ام میگذره اما هنوز میترسم... شبا چنان دردی میکشم که اگر در آسمان هفتم باشی صدامو میشنوی... صدای ناله های دلم رو... صدای آه دلم رو...
یادمه بهم میگفت، هیچ وقت تنهات نمیذارم... همیشه فکر میکردم، حداقل تو این شهر بزرگ هستش... حداقل اگه بخواهیم از این شهر بریم با هم بریم... اما، اما امروز که رفت دلم اونقدر براش تنگ نشد... چرا؟ کی میدونه چرا دلم زیاد براش تنگ نشد؟
خودم خوب میدونم... آخه پارسال زمستون (83) وقتی من داشتم میرفتم مشهد، شاید تو طول راه بیشتر از 20 بار نه 30 بار بهم زنگ زد... اما امروز از صبح فقط 2 بار اونم برای کار خاصی... فکر میکنم اون موقع ها بیشتر به فکرم بود. الان دیگه زیاد بهم توجهی نداره...
کی میدونه چرا اگه من 10 ساعت هم بخوابم بازهم خسته ام؟ خودش میگه مریض شدی... ضعیف شدی... باید قرص بخوری... خودتو تقویت کنی... اما نمیدونه روح آدم با قرص تقویت نمیشه... فکر آدم با دارو آزاد نمیشه... چرا پریشب با هم انوقدر دعوا کردیم؟ چرا رومون تو روی هم دیگه باز شد... کاش اون شب پام میشکست و از خونه بیرون نمیرفتم تا اون حرفا رو بشنوم و بزنم... کاش اون روز اصلاٌ شب نمیشد...
خدایا چرا باید بعد از 20 ما بشنوم " همه حرفهایی که زدم دروغ بود"
دارم میمیرم...
دیگه نمیخواهم...
دیگه نمیتونم...
خدایا کمکم کن...
میدونم برات بنده خوبی نبودم...
میدونم فراموشت کردم...
میدونم وقتی از پل گذشتم همه چیز رو فراموش کردم... ( نه، فراموش کرد)
خدایا کمکم کن...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط  مجید  | 

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشكني بعد بفهمي كه دوستت نداره…!!
خيلي سخته دوستش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني…!!
خيلي سخته بخواي گريه كني ولي بهونه نداشته باشي…!!
خيلي سخته كه اوني كه بيشتر از همه دوست داري بهت خيانت كنه…!!
خيلي سخته كسي كه تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشمان نگاه كنه و بگه دوستت ندارم…!!
خيلي سخته مجبور باشي سخت ترين چيزا رو تحمل كني…!!
خيلي سخته كه اونو با يه نفر ديگه ببيني…!!
خيلي سخته كه بهت بگه وقتي براي تو ندارم…!!
خيلي سخته كه به اعتقاداتت اعتنا نكنه…!!
خيلي سخته كه ...!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط  مجید  | 

بهم گفت: خیلی رویایی فکر میکنی

سکوت کردم

بهم گفت: آدم اجتماعی نیستی

سکوت کردم

بهم گفت: مرد شو !!!

سکوت کردم

میترسم تا روزی بگوید، دوستت .........

قسم به خورشید و ماه و ستاره ای که دوستش دارم، آنوقت در دل شبهای تهران دیگر مجیدی وجود نخواهد داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط  مجید  | 

او را از من مگیر

هميشه اين گونه بوده است.كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي .پيش از ان كه خوب نگاهش كني

مثل پرنده اي زيبابال مي گيردودورميشود.فكرميكردي مي تواني تا اخرين روزي كه زمين به دورخودمي چرخد

وخورشيدازپشت كوههاسرك مي كشد دركنارش باشي.هنوزبعضي از حرفهايت را به اونگفته بودي.هنوزهمه ي

لبخندهاي خود رابه او نشان نداده بودي.

هميشه اين گونه بوده است.كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود.وقتي به خودت مي ايي كه

حتي ردي از او در خيا بان نيست.فكر مي كردي مي تواني با اوبه همه ي باغ ها سر بزني وخرده هاي نان رابه

مرغابي هاي تنهابدهي.هنوزروزهاي زيادي بايد با اوبه تماشاي موج ها مي رفتي.هنوز ساعت هاي صميمانه اي

بايد با او اشك ميريختي.

هميشه اين گونه بوده است.وقتي دوروبرت پراست ازنيلوفرهاي پرپرخواب هاي بي رؤياواينه هاي بي قاب وقتي

 ازهرروزبه او بيشترنيازداري ناباورانه اورادركنارت نمي بيني.فكرمي كردي دست دردست اوخنده كنان به ان

سوي نرده هاي اسمان خواهي رفت ودامنت را از بوسه ونور پرخواهي كرد.هنوز پيراهن خوشبختي راكاملا"برتن

نكرده بودي.هنوزترانه هاي عاشقي راتا  اخربا او نخوانده بودي.

هميشه اين گونه بوده است.اوكه مي رود او كه براي هميشه مي رود انقدر تنها مي شوي كه نام روزها را فراموش

مي كني.ازعقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي ايد.احساس مي كني به دره اي تهي از

باران و درخت سقوط كرده اي.احساس مي كني كلمات لال شده اند.پل ها فروريخته اند .كفش ها پاره شده اند.

دست ها يخ زده اند.

اگرهنوز اونرفته است.اگر هنوز باد همه ي شمعهايت را خاموش نكرده است واگر هنوز مي تواني برايش يك استكان

چاي بريزي و غزلي از حافظ بخواني قدر تك تك نفس هايش را بدان و به فرشته اي كه مي خواهداورا از زمين

به اسمان ببردبگو:تورا به صداي گنجشك هاي و بوي خوش ارزوها سوگند مي دهم

                                                                                                  "اورا از من مگير

برگرفته از بلاگ دوست گرامی "پریا"        http://my-tiny-elysium.blogfa.com  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط  مجید  | 

حاضری هر کاری بکنی اما به شرطی که اون بدونه داری چیکار میکنی

وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی

 

به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

 

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

 

قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

 

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم

 

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

 

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

 

حاضری جونتو بدی، یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گردو خاک تو معبد چشاش نره

 

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگر سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

 

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط  مجید  |