بعد از اتمام نمایشگاه و معرفی نفرات برتر من که جایی دعوت بودم و مامانینا اومده بودند دنبالم تصمیم گرفتم کمک استاد کنم تا بخشی از تابلوهای نمایشگاه رو جمع کنیم بعد من برم... اول تابلو خودم رو که براش یه مشتری پر و پا قرص هم اومده بود برداشتم... (آقاهه ۲۰۰ تومن پیشنهاد داد که تابلو منو بخره من نفروختم ) بعدشم با آرمین رفتیم تا تابلوی نقش برجسته ای که روی گچ بود و برای ستاره من بود رو بلند کنیم بزاریم رو چرخ ببریم سمت ماشین... در حین بلند کردن تابلو بودیم که یهو گوشه اون تابلو سنگین به لباس من گیر کرد و بخشی از آستین پیراهن من رو پاره کرد !!! اما خوب دیگه رفاقت، دوستی، محبت... (البته شاید بهم الهام شده بود که ممکنه بعدها با هم فامیل بشیم و اگه من الان بگم یه پیراهن میخواهم و مجبور کنم ستاره ام برام بگیره ممکنه بعدها به مشکلات جدی برخورد کنیم ) :) توی نمایشگاه اتفاقی افتاده بود که همون اتفاق باعث شد مجید آروم و ساکت و کم حرف رو، به بیشتر فکر کردن وادار کنه و دنبال اون باشه که چرا همچین اتفاقی افتاد... از اونجایی هم که من زیاد علاقه نداشتم با خانمها هم صحبت بشم برا همین سعی کردم از طرف استاد موضوع رو پیگیری کنم... البته موضوع خاصی نبود و فقط راجع به برپایی یک کلاس آموزشی بود... آها راستی اینو کلاً یادم رفت که بگم (یا شایدم یادم نرفت ولی خوب میگم) ستاره من استاد طراحی من بود... یعنی به من طراحی یاد میداد( اون موقع ها که تو کارگاه بودیم) چون من، هم طراحی کار میکردم و هم نقاشی رنگ و روغن. تصمیم گرفتم علاوه بر استاد با ستاره ام هم صحبتی راجع به این موضوع داشته باشم... از اونجایی که من دیگه بعد از نمایشگاه به کارگاه نمی رفتم و همچنین ستاره ام هم به کارگاه نمی رفت با استاد تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که آدرس ایمیل ستاره ام رو ازش بگیره و به من بده... استاد هم متعاقباً این کار رو انجام داد... اما یه اشتباهی پیش اومده بود که استاد تو نوشتن آدرس ایمیل یه کاراکتر رو اشتباه کرده بود و من بدبخت !!! هرچی میل میزدم برگشت میخورد... با استاد تماس گرفتم و گفتم اینجوریه... اشتباهه... گفت خوب شماره موبایلتو میدم خودش بهت زنگ بزنه و آدرس ایمیلش رو بده... منو میگید خشکم زد...!!!
... حدودای ساعت ۴-۵ بعد از ظهر بود که دیدم موبایلم زنگ خورد... تنها شانسی که اونروز آوردم این بود که مامانینا برای خرید رفته بودند فروشگاه شهروند... ستاره ام بود که بهم زنگ زده بود... زیاد وقتش رو نگرفتم و بعد از یه سلام و علیک ۲۰ ثانیه ای گفتم ایمیلتون رو میخواستم که یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم و اونم گفت و تمام... کلاً فکر نکنم ۱ دقیقه صحبتهامون طول کشید... و شب بود که من اولین میل رو به ستاره ام زدم... اونم راجع به یه موضوع خاص... راجع به اتفاقی که تو نمایشگاه افتاده بود و من رو خیلی حساس کرده بود... یه آموزش... و این شروع راهی بود که امروز در خدمت همه دوستان هستیم...
---
البته عرض کنم خدمت همه دوستان که شرح این راه حالا حالا ها ادامه داره...
