انتظار برای یه بچه مثبت
جمعه شب بود که چک میل کردم ... دیدم از طرف ستاره ام یه میل جدید دارم... ترسیدم... خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اون ایمیل رو بخونم... همش میترسیدم جواب منفی باشه... پیش خودم گفتم: پسر، اگه منفی باشه؟ نمی دونید چقدر نذر و نیاز کردم تا جوابی که میخونم مثبت باشه... بالخره دل رو زدم به دریا و نامه رو باز کردم... یه نامه که مثل نامه من طولانی بود... بخشی از نامه اینطور بود... " سر سجاده نماز نشسته بودم و داشتم دعا میخوندم... مامان اومد پیشم گفت چی شده؟ چند روزه مثل همیشه نیستی... بگو چی شده؟ از اونجایی هم که من به مامان همه چیزو میگم و همینم که تا الان نگفتم خیلی اشتباه کردم گفتم... بشین تا برات بگم... اونم درب اتاق رو بست و نشست و همه ماجرا رو از اول تا آخرش براش گفتم... مامام همینجوری مونده بود... آخه تو؟ تو دختر کوچولوی من؟ هنوز خواهرت، هنوز داداشت، حالا این پسره کی هست؟ من دیدمش؟ و ... مامان گفت: اگه میبینی واقعاً میشناسیش حرفی نیست... اما خوب بشناسش... عجله نکن... و ... جواب من مثبته"
خدایا، چی بیشتر از این من میخواستم تو این دنیا... همه چیزو بهم دادی... خدایا ممنونتم... میخواستم داد بزنم... یعنی باید داد میزدم اما میترسیدم مامانمینا از خواب بپرن J
سریع یه نامه نوشتم، با این مفهوم...
این تازه اول راهه... حالا حالاها فکر ازدواج تو فکرت نباشه... فعلاً باید همدیگه رو بیشتر بشناسیم... ...
علی یارتون باشه
تا فردا
