ادامه خاطرات گذشته
بعد از اینکه جواب مثبت رو گرفتم، تصمیم گرفتیم که همدیگه رو بیشتر بشناسیم و نظراتمون رو راجع به آینده و زندگی مشترک در میون بذاریم... 3-4 ماهی طول کشید تا دیگه همه چی آماده بود تا بریم خواستگاری... اما هنوز بخش مهم کار مونده بود... چطور به خانواده هامون بگیم؟
نمی دونم چطور شده بود، از اونجایی که خدا میخواست همه چیز داشت خودش جور میشد تو زمان عقد کنون داداشم بود که بابام به شوخی از مامانم پرسید: پس مجید چی؟ الان حمید داره ازدواج میکنه، مجید نمی خواهد... مامانم هیچی نگفت اما فکر کنم رنگ و روی من اونقدر تابلو شده بوده که خودشون فهمیدند که منم کسی رو دوست دارم... بابا چند بار ازم پرسید و من هیچی نگفتم... دعا میکردم یه بار دیگه بپرسه تا بهش بگم... دوباره پرسید: مجید تو چی؟ کسی رو سراغ نداری؟ فوری گفتم بذارید برم نمازمو بخونم بیام میگم... یعنی همه چیزو هم گفتم هم نگفتم... رفتم وضو گرفتم و نمازم و خوندم و اومدم مثل یه بچه مثبت نشستم پیش بابااینا... بعد بابا گفت خوب حالا کی هست... فامیل یا غریبه است... و ... زود باش بگو ببینیم اگه جور بشه عقد کنون تو رو هم با حمید بگیریم... گفتم یه نفر نیست... دونفرن !!!
یهو مامانم جا خورد... گفت حالا تو یکیشو بگیر تا دومیش... بعد دیگه بخشی از ماجرا رو تعریف کردم... البته نفر دومی که گفتم فقط یه حرکت رندانه بود وگرنه زیاد اهمیت نداشت... میخواستم جو بهم نخوره... گفتم یکی فامیل یکیم استاد نقاشیم... بابا قبلاً یه جلسه ستاره من رو سر یه قضیه ای دیده بود... اما مامان فکر کنم 2-3 جلسه... یعنی یه بار همون جا که بابام دیده بود 2 بار هم تو نمایشگاه... آخه میدونید که خانمها خیلی بیشتر به اطرافشون دقت میکنن تا آقایون... بابا بهترین راه تحقیق رو استاد نقاشیمون دونست... ساعت 11 شب بود... بابا گوشی تلفون رو برداشت و زنگ زد خونه استاد و استاد هم سنگ تموم گذاشت... کلی از من و ستاره ام تعریف کرد.(البته قابل تعریف هم هستیم !!! ;) ) بعد قرار شد خانوم استاد زنگ بزنه خونه ستاره من و با مامانش صحبت کنه و در واقع بشه رابط اصلی...
اگه تند تند مینویسم ببخشید چون خیلی حرف برای گفتن دارم و قصدم اینه که کلاً اطلاعات بلاگم به روز باشه نه برا قدیما... اما برای اینکه بیشتر بدونید مجبورم یخورده عقبتر رو هم بنویسم...
خانوم استاد با مامان ستاره ام صحبت کرده بود و مامان ستاره ام هم که خودش راضی بود مشکلی نداشت مونده بود بابای ستاره ام که ناراضی بود... و به ما جواب منفی دادند... !!! :((
استاد قرار شد یه نمایشگاه دیگه بذاره... آخرای تابستون بود که من براش جا گرفتم و نمایشگاه رو برپا کردیم... مجری برگزاری نمایشگاه من بودم... از طرفی هم ستاره من با خانواده و خانواده من هم برای روز افتتاحیه دعوت شده بودند... البته این دعوت رو خودمون عمداً صورت دادیم تا خانواده ها بیشتر با هم آشنا بشن... جالبتر اونکه مسئول نمایشگاه اشتباهی فکر کرده بود نمایشگاه برای من برای همین یه پلاکارد بزرگ جلوی در ورودی زده بودن و روش بزرگ نوشته بودند : نمایشگاه آثار نقاشی آقای مجید (و کوچولو نوشته بودند) و آقای استاد...
خیلی جالب بود...
حالا بقیه اش یا برای بعد از ظهر با برای فردا...
راستی امروز تولدمه... قرار با ستاره ام شام بریم بیرون... ![]()