تبليغاتX
من و ستاره ام - آینده از آن ما نبود

من و ستاره ام

آغاز زندگی متفاوت

آینده از آن ما نبود

خوب بالاخره ما دیشب شام رفتیم بیرون... البته من دوباره کلاس نرفتم یعنی تا الان ده 6 جلسه غیبت... تازه استاده هم گفته بیشتر از 3 جلسه غیبت حذفمون میکنه.

بریم سراغ ادامه ماجرا...

 

روز افتتاحیه شد و همه جمع بودند... مامان و بابا و داداش من، و از طرف خانواده ستاره ام هم خودش و مامانش و خواهرش... البته خاله بزرگم هم که خونشون نزدیک ما تو نمایشگاه بود... منم سر کار بودم و از طرفی خیلی هول برم داشته بود که میخواستم با خانواده ستاره ام رو به رو بشم... همش می گفتم چی میشه؟ چه شکلین؟ چجوری برخورد میکنن؟... استادم زنگ زد و گفت مجید مگه نمیای افتتاحیه؟ گفتم نه، شاید نیام... گفت مسخره بازی در نیار، اینا میخواهن تورو ببینن... گفتم حالا ببینم چی میشه... از محل کارم تا محل نمایشگاه 20 دقیقه پیاده راه بود... بابام زنگ زد گفت پس کجایی... بیا دیگه... دیگه تصمیم خودم رو گرفتم که برم... اول رفتم خونه لباسامو عوض کردم و مرتب کردم و بعد دیگه رفتم... جلو در نمایشگاه بیرون وایساده بودم که به استادم زنگ زدم گفتم بیا بیرون کارت دارم... اومدش و گفت پس چرا نمیای تو؟ گفم ضایع نیست... گفت ضایع چیه الان من میرم تو تابلو بازی در میارم... گفتم نه، جون بچه ات اینکارو نکن خودم میام تو...

رفتم تو سالن 1... دیدم به به... مامان و خاله و عزیزم و مامانش و خواهرش و داداشمو پسر خالم همه تو هستند.... فقط بابام رفته بود... خوشبختانه هیچکدوم از بچه های کارگاه هم نبودند... دیگه با همه سلام و علیک کردم و رفتم یه گوشه وایسادم تابلو ها رو نگاه کردن... حالا این استاد ما هم تابلو... هی اذیت میکنه... آره مجید فلان جوره بهمان جوره... (ستاره ام) اینطوره... من خانواده هاتونو میشناسم... اما لام تا کام راجع به خواستگاری حرفی زده نشد...

 

* * *

 

حالا یه خورده بریم جلوتر...

چند بار رفتیم خواستگاری اما هر بار جواب "نه" شنیدیم... "نه" ایی که میگفتن الان "نه" ... (بنا به دلایلی که قابل ذکر نیست)...

اما تو این مدت که 6-7 ماه به طول کشید من و ستاره ام با هم بیرون میرفتیم و راجع به آینده مون با هم صحبت میکردیم... خیلی قرار و مدار با هم گذاشتیم و خیلی قول ها به هم دادیم تا انشاءالله بعدها بهشون عمل کنیم...

روزهای سختی رو گذروندیم... روزهای پر از اظطراب... روزهایی که از ترس پدر و مادرهامون، از ترس اینکه پلیس کاری بهمون نداشته باشه، از ترس اینکه زیر نگاه مردم خرد نشیم، باید مراقب می بودیم... همه چیز رو... پر از ترس و دلهره... همه اینا رو به ترس دل خریدیم چون فکر میکردیم آینده برای ماست... ما میسازیمش... اونطور که میخواهیم...

اما...

 

 

تا فردا

دست علی یارتون

خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط  مجید  |