تبليغاتX
من و ستاره ام - و جواب، اما چی؟

من و ستاره ام

آغاز زندگی متفاوت

و جواب، اما چی؟

ستاره عزیزم... میدونم که این بلاگ رو هر از چندگاهی میخونی و خوشحالم که هیچی نمی نویسی!!!

ستاره عزیزم، میدونم که ما به هم خیلی وابسته ایم و خیلی همدیگر رو دوست داریم...  بذار اینو همه بدونند... آره میخواهم همه بدونند که ما همدیگه رو چقدر دوست داریم و برای رسیدن به هم چه کار ها که نکردیم...

یه نفر یه کامنت برام گذاشته بود (شبنم) اما چی؟ ...

شما (شبنم) و بقیه دوستان، شاید دوست داشته باشید بدونید واقعاً اما چی؟ مگه مایی که این همه همدیگه رو دوست داریم هم اما داریم؟...

پس از این به بعد این اما ها رو میگم... میدونم خیلی بهم گفتی که اینا رو اینجا ننویسم... اما میدونم از نوشتنش هم ناراحت نمی شی...

 

اما، زمانه امان نمیده...

 

داره ما رو تو خودش می بلعه... اینو خودمون هم می دونیم، خیلی راه ها بهت پیشنهاد دادم تا از این مهلکه فرار کنیم، اما کو گوش شنوا... یادته یه دفعه بهت گفتم تا وقتی خودت فکر نکنی و به حرف اینو و اون گوش بدی بیشتر فرو میری؟... حالا نتیجه اش رو دیدی؟... دیدی هرروز داریم بیشتر غرق این دنیای فانی میشیم... یادته بارها و بارها بهت گفتم من به قولی که دادم وفادار میمنونم... هرجا بری باهات میام... دیدی حتی تا این گودال هم باهات اومدم... بارها بهت گفته بودم که این گودال خطرناک... من این گودال رو میشناسم... آدم رو نابود میکنه... اما ...

اینا اون اما هاست...

چی شد اون همه آرزوهایی که داشتیم... کی اونروزی که نشسته بودیم تو پارک و از بد بختی دیگه به بن بست رسیده بودیم اومد کمکمون کرد... یاد رفته اون پیرمرد رو... اون دنیایی بود؟ ... یادت رفته که گفتیم اون یه فرشته بود... یادت رفته با اون قد خمیدش و با اون دستای لرزونش یه شکلات داد بهت گفت بگیر دخترم، دعا خوندست... الان بچه هایی که اینا رو میخونن تعجب میکنن... شاید بگن شبیه فیلمهاست... اما نمیدونند واقعیت داره...

یادت رفته روزایی رو که باهم تو پارک لاله قدم میزدیم... اما همش میترسیدیم... از کی میترسیدیم؟ ... از همین مردم... همین مردمی که تو الان رفتی سمتشون و خودت رو فراموش کردی... عزیزم، بارها و بارها گفتم و باز میگم، ستاره من زندگی دوباره به من بخشید و بهم قول داد...

بهم قول داد تنهام نذاره، نه اینکه هرکی صلاح خودش رو بهتر میدونه...

این نبود رسم عاشقی...

میشناسمت... هیچکدوم فکر خودت نیست... اصلاً هیچکدوم فکر نیست... رفتار تو رفتار خودت نیست... چرا حرف کسی رو گوش میدی که میگه تغییر نکن و همین بمون... تغییر نکنی منقرض میشی(چه کسی پنیر مرا دزدیده است) ... چقدر راه نشونت دادم که بری دنبال فکر کردن... چرا تا ۷-۸ ماه پیش اینطور نبودی.... مگه ما به حرف مردم  گوش کردیم و انتخاب کردیم... یادت رفته مردم چی میگفتن؟ ...

شما بچه اید، نمی فهمید... کلتون داغه... اگه میخواهید با هم دوست باشید اما ازدواج، هرگز... مگه اینا حرفای بزرگترهای ما نبود...

اگر بچه ایم چطور تونستیم اون سد رو بشکنیم... اگر بچه ایم چطور الان بزرگترهامون فهمیدند که ما خیلی هم بزرگیم...

حالا میخواهم از خودم هم بگم...

ببینم کی پارسال نقش اصلی رو بازی کرد و برنامه ها رو چید تا ازدواجمون شکل گرفت... برنامه ریز همه این داستانا کی بود... شد یه بار نا امید بشم؟ ... شد یه بار بگم دیگه تمومه.... ما به هم نمی رسیم؟ ... یه بار دیگه مرور کن، چیکارا کردم که بهم برسیم... یادت که نرفته؟... چرا تا پارسال من برنامه ریز خوبی بودم، اما الان دیگه هرکی صلاح کار خودش...... یادت رفته که توکل کردیم به خدا... یادت رفته از کی کمک خواستیم.... حالا که خرمون از پل گذشت، خدا شد سوم؟ ... خدا نکنه زمانی که خدا قهرش بگیره... زندگیمون سیاه میشه... نابود میشیم... دنیا و آخرتمون از بین میره...

 

آه ه ه ه ه ....

آه ه ه ه  که انسانها همه چیز رو به آنی فراموش میکنند...

 

یادت نره، امسال عاشورا یه نذری داریم... میدونم که یادت نمیره اما خواستم یادآوری کرده باشم...

کاش امروز که قرار برام جشن تولد بگیرین بهترین کادو تولدم رو میگرفتم...

کادویی که میدونی چیه... این سومین "کاش" هست که تو این مدت بهت گفتم...

 

کاش تو مشهد......... کاش تو ماه رمضون ........... کاش جشن تولدم.............

 

تو میدونستی من چی دوست داشتم و فقط همون رو دوست داشتم... میتونستی اونو بهم بدی... اما شاید رفتی برام لباس یا چیزای دیگه خریدی... دستت درد نکنه... مثل همیشه ممنونتم...

 

شبا وقتی می بینمت، وقتی تو چشمای پاک و ساده ات خیره میشم، وقتی تو عمق وجودت اون پاکی و بی آلایشی رو حس میکنم، پیش خودم میگم، این چرا با خودش اینکارو میکنه... وقتی اینطور میبینمت قلبم اجازه نمیده این حرفا رو بهت بزنم... دوست داشتنم اجازه نمیده ناراحتت کنم... اما چه کنم...

 

میدونم امشب هم انطور که من میخواهم نیستی... همیشه بهونت همینه، آخه امشب ...ته .... ته ..... ته

 

یکرنگی و بوی ساده از عشق بگیر

پر سوزترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط  مجید  |