تبليغاتX
من و ستاره ام - پسرک و گل سرخ

من و ستاره ام

آغاز زندگی متفاوت

پسرک و گل سرخ

بعد از یک کار سخت و پر استرس نتوانست به کلاسش هم برسد... تصمیم گرفت به خانه برگردد تا بعد از دیدن معشوقش خستگی کار از تنش رها شود... یهو از جا پرید... سردرد عجیبی گرفت... فردا عید است و امشب، شب عید... اون فراموش کرده بود که برای عشقش هدیه ای تهیه کنه... دستاش رو تو جیبش کرد، نگاهی به پولهای تو جیبش انداخت... آه ه ه ه ... اون پول زیادی نداشت... فقط ۱۰۰۰تومن... آخه تازه رفته بود سراغ این کار جدید و هنوز مزدی بابت کار نگرفته بود و پولی که تو جیبش بود پولی بود که بابت کرایه راه از محل کارش تا خونه نگه داشته بود... چشماش پر اشک شد... نمی دونست تو اون شب سرد چیکار کنه... خانواده مرفهی داشت اما هیچ وقت نمی خواست دست جلوی پدر و مادرش دراز کنه... عزم خودش رو جزم کرد... یه مرد نباید ناراحت این موضوعات باشه... باید این مشکل رو حل کرد... به سمت خونه حرکت کرد و تو راه با خودش فکر میکرد چه چیزی میتونه عشقش رو خوشحال کنه و زیاد هم گرون نباشه و تازه بشه تو این شب پیدا کرد...

سر کوچه رسید و هنوز هیچ چیزی به فکرش نرسیده بود... یکدفعه یادش اومد عشقش خیلی گل سرخ دوست داره... آه ه ه ه ه... دوباره یادش اومد که سر کوچشون یه دکه گل فروشی هستش... درسته، خودشه... براش یه شاخه گل میگیرم... فوری به سمت گل فروشی دوید... خوشبختانه گل فروش هنوز گلهای تازه داشت... با ۵۰۰ تومن از پولش یه شاخه گل سرخ خرید و گل فروش هم خیلی ساده براش تزئین کرد... داشت از این لطف خدا حیرت زده میشد... خدا همه جا به کمکش اومده بود اما اینبار اون خدا رو لحظه ای فراموش کرده بود... خدا هیچوقت اونو فراموش نکرد...

فوری به سمت خونه حرکت کرد... شاد و پر انرژی... اصلاً انگار نه انگار که روز خسته کننده ای داشته... نزدیک خونه رسید... پیش خودش چندتا جمله رو تمرین کرد که اگه عزیزش درب رو باز کرد چه جمله زیبایی میتونه بگه... آخرش به این نتیجه رسید که دستای عزیزش رو محکم تو دستش بگیره و بگه عیدت مبارک...

زنگ رو فشار داد... منتظر ایستاد... میدونست که عزیزش خودش رو مرتب کرده و منتظرشه تا شب عید رو ازش استقبال خوبی داشته باشه...

درب باز شد...

انگار تمام خستگی کار روزانه اش دوباره در وجودش تازه شدند... اصلاً نتونست حرفی بزنه... عزیزش رو جلوی درب دیده بود اما کاملاً بر خلاف تصوری که داشت... عزیزش اون شب آنچنان هم انتظارش رو نمیکشیده، چون اصلاً مرتب نبود... سلامی کرد و عزیزش پاسخ سلام رو داد و گفت: چرا اینقدر دیر اومدی؟ ... شاخه گل رو به عزیزش داد و با سردی گفت عیدت مبارک... عزیزش خواست گل رو بگیره اما دستانش آغشته به رنگ بود... نتونست دست تو دست عشقش بذاره... عزیزش با یک شوخی کوچولو صورتش رو رنگی کرد...

اون شب او خسته تر از شب های دیگه خوابید ... تا شاید سیاهی شب همه چیز را در طلوع خورشید به فراموشی بسپارد...

 ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست               عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط  مجید  |