حرکت کنید ... حرکت...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... چه بگویم چه بگویم چه بگویم...
یه مطلبی رو چندروز پیشا تو یه بلاگ خوندم، جالب بود... "ازدواجی پایدار می مونه که به قولهایی که قبل از ازدواج به هم دادید وفادار بمونید" ... اینو اولش همینطوری سرسری خوندم و رد شدم اما تو این چند روز راجع به این موضوع خیلی فکر کردم... میدونید یه دوستی میگفت عزیز من اصلاً دوست نداره رو این موضوع ها فکر کنه... فکر کرده ازدواج یعنی همین که دوتایی روزامونو بگذرونیم... و فقط و فقط خوش باشیم... پارک بریم، سینما بریم، بستنی بخوریم... اما من بهش گفتم نه، ستاره من اینطور نیست... اون دوست داره رو این موضوعات باهاش صحبت بشه و خیلی هم علاقه مند فقط یه خورده کم حوصله است... آخه مگه میشه زندگی فقط خوش گذرونی باشه... خوب آدم بدون ازدواج هم میتونه خوش گذرون باشه دیگه... میگفت عزیزش هیچ وقت دوست نداره حرف منطقی بشنوه... میگه از این کارا خوشش نمیاد... یا دوست نداره حرفایی راجع به علم و هنر و ادبیات و فرهنگ بشنوه... هنر رو فقط رقص میدونه و موسیقی رو شش و هشت و جنگولک بازی... بهش گفتم بر عکس ستاره من که داره سعی میکنه یه هنرمند واقعی بشه... ستاره من میخواهد هنر رو بفهمه و اونو تو وجودش به زانو دربیاره... درسته که من بهش میگم بعید میدونم بتونی اونو به زانو دربیاری چون خیلی از ما بزرگترها نتونستند این کار رو بکنند اما سعیت رو بکن تا بتونی اونو برای خودت بکنی... مثل خیلی هایی که خودت خوب میشناسیشون... اونم قبول کرد که تو این راه حرکت کنه... درسته ستاره من هم به موسیقی علاقه داره... اما موسیقی که سازنده روح باشه نه فقط یه مشت حرف و آهنگ... ستاره من دوست داره درباره فرهنگ و مردم کشورش بیشتر بدونه در مورد تاریخ و تمدنش درباره اینکه از کجا اومده و الان چه موقعیتی داره، کشورش در کدوم نقطه ایستاده، با چه مردمانی زندگی میکنه و کجا میخواهد بره... اصلاً مگه میشه یه نفر بگه من میخواهم تو اجتماع زندگی کنم اما اجتماعی نباشم...
امروز داشتم مطلبی میخوندم به این عبارت رسیدم" آدمها وقتی بزرگ میشن دیگران رو کوچیک میکنن. عشق رو می فروشن، اعتقاداتشونو روی سستی بنا میکنن، احساساتشون رو به حراج میذارن و انسانیت رو هم به معرض فروش..." همیشه دعا میکنم که هم خودم و هم ستاره ام کوچیک بمونیم و هیچ وقت بزرگ نشیم...
خیلی به ستاره ام گفتم از بزرگ شدن متنفرم، اما اون دوست داره بزرگ بشه... دیشب وقتی با هم بودیم، بعد از یه سکوت معنی دار بهم گفت، مجید، به خدا خیلی دوستت دارم، یه آهی کشید و هیچی نگفتم... میدونم اونم مثل من بزرگ نشده و دوست هم نداره بزرگ بشه اما شرایط محیطی اذیتش میکنه... انشاء الله تا ۷-۸ ماه دیگه همه چی درست میشه...
عزیز دلم، ستاره مهربونم، همت کن و یا علی بگو... وایسا رو پای خودت، نترس، زمین نمیخوری... مگه اینکه من نباشم و زمین بخوری... یادت باشه روزای قشنگی رو با هم تنهایی گذروندیم... جایی که هیچ کس کمکمون نکرد... عزیزم، نازنینم، باید تغییر کنی همونطور که بهم قول داده بودی... دیدی من چه زود به قولم وفا کردم... زمان زیادی نمیخواهد... دیدی من چه زود اونطوری که تو میخواستی شدم... عمل و عکس العمل رو فراموش نکن... حرکت کن... تغییر کن... اونطوری که عهد بسته بودیم... حرکت کن تا همه ببینند میشه حرکت کرد... یادت باشه، مجیدت همیشه به یه حرف اعتقاد داشته و داره... "تو این دنیا ممکنه همه اشتباه بگن و یه نفر راست بگه، سعی کن اون یه نفر تو باشی"
حرکت کن
حرکت کن
حرکت
