من نَوَفَهمَم...

دیروز موبایلم قطع بود... از ساعت ۳ به بعد دیگه باهم صحبت نکردیم تا ساعت ۹.۳۰ شب که من رفتم خونشون... البته من تماس گرفتم اما خطشون مشغول بود... نمیدونید با چه سرعتی و با چه شوقی شبا میرم خونشون... فکرش رو بکنید از ونک تا خونه اونا که سمت غرب تهران... البته قبلاً ها (۴ سال پیش) ما هم اونجا میشستیم... بعد دیگه خونمون عوض شد یه خورده اومدیم بالاتر... الانم محل کارم ونک تا اونجا کلی راهه... تازه ماشین هم نداریم !!! ... و تازه ترش اینکه من بعد از ساعت کاری (۵-۶) میرم کلاس زبان (کیش ناهید) تا ۸.۱۵ هم کلاس دارم بعد تازه راه میوفتم میرم خونه ستاره ام... از اونطرف هم صبح زود (۶- ۶.۱۵) از خونه میزنم بیرون تا ۸ برسم ونک !!!... (اول زندگی باید قناعت کرد- مترو- اتوبوس، تاکسی) حالا انشاء الله قصد داریم یه ماشین بخریم... البته اگه کمی حقوق افزایش پیدا کنه و بتونیم یه خورده درآمد رو ببریم بالاتر... خیلی شیرینه ...
اینو میگفتم که دیروز از ساعت ۳ باهم صحبت نکردیم تا ۹.۳۰ که رسیدم خونه ستاره عزیزم... زنگ که زدم فوری دوئید دم در و مثل همیشه خیلی خوب و خوش برخورد سلام و احوال پرسی و ... مثل همیشه فوری وسایلم رو ازم گرفت و رفت که مرتبشون کنه... منم رفتم تو و با همه سلام و احوال پرسی و ... و بازهم مثل همیشه تا نشستم فوری برام چایی آورد و میوه پوست کند که تا من میوه بخورم سفره شام چیده بشه...
اما دیشب در کنار همه اتفاقای خوب یه اتفاق دیگه هم افتاد که من چندان خوشم نیومد...
قبلاً بهم گفته بود، " این خوبه؟" گفته بودم نه، من خوشم نمیاد... به نظر من به درد شما نمیخوره... هفته بعدش گفت مامان رفته گرفته تا برام درست کنه... رنگش ببین قشنگه؟ ... منم گفتم قشنگه مبارکت باشه و از مامان هم تشکر کردم... دیشب دیگه تقریباً آماده شده بود... بهم گفت چشمات رو ببند میخواهم سورپریزت کنم... چشمام رو بستم بعد که باز کردم دیدم همونی که میخواسته... گفتم خیلی قشنگه... باز از مامان تشکر کردم...
اما همش تو این فکرم... چرا هیچ توجهی به حرف من نکرده بود؟
از نظر من که اصلاً خوب نبود و فقط جلوی مامانینا گفتم خوبه... من که بهش گفته بودم از این دوست ندارم پس چرا...
عزیزم، چطور میگی خیلی عوض شدی در حالی که اونطوری که میخواهم نیستی؟ برای کی تغییر کردی؟ یادته بهم گفتی: "چقدر میگی؟ فکر میکنی من نمیدونم؟" ... یادته اون قبلی رو، بهم گفتی تو بگو چطور درستش کنم، بعد که درست شد دیدیم اون چیزی که من میخواستم نبود... میدونم این دوتا جدیدا رو هم اونطور که من میخواهم نمیشه...
۲-۳-۴-۵ سانت
۱-۲ وَجَب
پیداست؟
دوست ندارم...
از وسط نصف میکنیم... گفتم بد میشه، خرابش نکنید، اندازه اش خیلی هم خوبه... گفتی نه، نصف کنیم خوبه... من هم اینطوری دوست ندارم...
نمی خواهم... نمی تونم... آخه ... مگه ...
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
