چشم نزنید ما رو...

بارها گفته ام و بار دگر میگویم...
همه زندگی ام رو مدیون ستاره ای هستم که دارم باهاش زندگی میکنم...
شاید خیلی ها فکر کنند دارن غلو میکنم، اما واقعیت اینه که هیچ کس تو اوج بحران روحی مثل ستاره ام کمکم نکرد... همه به سخره گرفته بودن و فقط نصیحت میکردن و میگفتن بابا این فیلمشه... دوران بلوغشه... داره مرد میشه... اینا خیلی عادیه... همه اشتباه میکردند... من دوست نداشتم مرد بشم، بالغ بشم و ...
مهم نیست دیگران چی میگن، مهم اینه که میدونم تو این دنیا با همه نا ملایماتش یه نفر دوستم داره، مهم اینه که اون یه نفر وجود منه... مهم اینه که دوستش دارم...
ستاره عزیزم، فکر نکنی اینجا میخواهم فقط از ناملایمات زندگی بگم، نه عزیزم، نه مهربونم، خوبیات اونقدر زیاده که اینجا جایی برای نوشتناش نیست، جبران خوبیات از عهده من خارج شده و فقط از خدا درخواست میکنم جواب اونهمه محبت هات رو بده... ستاره عزیزم واقعاً ممنونتم از بابت دیشب... زحمت کشیدی و رفتی دوباره برام غذا درست کردی...
دوستای عزیزم، اینو بدونید که ستاره من ساعت ۵.۳۰ صبح از خواب بلند میشه (درحالی که خونه مادرشون هستیم) و برام صبحانه درست میکنه، سفره رو میچینه و ساعت ۵.۴۵ میاد صدام میکنه برا نماز... بعضی وقتا با هم نمازمونو میخونیم بعضی وقتا اون پیش دستی میکنه و زودتر میخونه... فکر نکنید الان چون اولشه اینطوره، نه اصلاً هم اینطور نیست، اون شور و اشتیاق که هرروز من شاهدش هستم فراتر از چند روز و چند ساله... میدونید، بابام قبل از ازدواج ازم پرسید خوب با خود دختر صحبت کردی؟ گفتم بله، گفت راجع به چی؟ گفتم هرچی که شما بگید... گفت مثلاً... گفتم شما چی فکر میکنید؟ ۲-۳ تا موضوع گفت، گفتم فراتر از همه اینا فکر کردیم و بررسی کردیم... کلی باهم دعوا کردیم، قهر کردیم تا الان رو این سکویی هستیم که هیچ مشکلی نتونسته موجب توقفمون بشه... سرعتمون کم شده اما توقف هرگز...
تق تق تق... به زن به تخته...
علی یارتون...
