تو پریشب به من قول داده بودی... نه فقط پریشب، بارها و بارها به من قول داده بودی... دیدی شنبه ای حرفم درست بود... دیدی سستی... نگو انرژی منفی میدم... انرژی منفی برای موقعیه که واقعاً اونطور نباشی و من بخوام بهت بقبولونم که اشتباه میکنی... اما من حقیقت رو بهت گفتم... دیدی حرفم درست بود... همه چیز برای خودته... وقتی من میام عوض میشی... چه دعای خوبی کردی، میدونم شوخی بود اما تهش چندان هم شوخی نبود خودت خوب میدونی... آه ، این بره سرکار ما راحت بشیم... خونه نباشه بخواهد گیر بده... من میدونم تو از خدات که موقع بیرون رفتن من باهات نباشم... چون بهت گیر میدم... تو میدونستی من بدم میاد... تازه من خیلی بهت آزادی دادم وگر نه که باید مثل بقیه باهاش رفتار کنی...
متاسفم...
متاسف...
نمیتونم شاهد این همه بی حرمتی و بی احترامی باشم...
کاش محرم هم ...
از بابت همه چیز هم ازت ممنونم... اما دیگه نمیخواهم برام صبحونه درست کنی، دیگه نمیخواهم به سختی در آغوشت بگیرم... دیگه نمیخواهم به سختی دستات رو نوازش کنم...
پسرک بعد از گفتن همه این حرفا، با شرمندگی سرش رو پائین انداخت... نیم چرخی زد و حرکت کرد... اینبار حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد...
دختر با غرور نگاهی به زیر انداخت... " هرگز زندگی شخصی ام رو به تو نمی فروشم "
.
.
.
صدای ترمز شدیدی شنیده شد... دختر به سختی خودش رو به سر کوچه رسوند...
پسرک همه زندگی اش رو به دختر هدیه داد...
