تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور
با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونیه هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی
----------
نمیدونم عشق رو من خوب نفهمیدم یا بد تعریف کردم... نمی دونم عاشقی من دروغ بود یا دوست داشتن تو... نمی دونم اینجا، تو این شهر شلوغ، من راه رو اشتباه رفتم یا تو... نمی دونم چرا دوست داری خودت رو زیر پوشش "مردم" بپوشونی... نمی دونم 1000 تا لامپ سوخته دلیل بر سوخته بودن لامپ 1001 هم هست یا نه... تا کی آزمون و خطا... تا کی تلاش برای مقابله... تا کی وقت گذاشتن و فکر کردن و برای مبارزه... مبارزه با بهترین (شاید هم نه) ... من فکر میکردم زندگی یعنی فقط همون دنیای خوب... چقدر بهت گفتم اینجا داره بهمون خوش میگذره، اون دنیا رو من قبلاً دیدم... شهر رو من میشناسم، آدمها نامردند... ما رو له میکنند... تا کی بریم بیرون پشت شیشه مغازه ها... مگه ما باهم نبودیم... مگه ما برای همدیگه نبودیم... مگه تو اون دنیا برامون فرقی هم داشت که کجا بریم... مگه فقط دوست نداشتیم کنار هم باشیم... مگه زمان و مکان چی و چی و چی برامون مهم بود... مگه نبود وقتی که یه شیرینی میگرفتیم با همدیگه میخوردیم... مگه وقتی یه ساندویچ می دیدیم با هم میخوردیم... آخ که 6 ماهه تو حسرت اون روزا مردم... میخوای بیا، میخوای نیا... میخوای برو جای دیگه... اما تو هم مثل داداشت لجبازی... گوش نکن، تو هم گوش نکن... چقدر بهت گفتم رفت به این دنیا آسونه اما برگشت به دوران خوبمون سخته... گوش ندادی... این دنیا جای ما نبود و نیست...
موش اول تصمیم خودش رو گرفت... فوری به سمت زباله ها رفت... در حالی که چشماش پر از اشک بود، منتظر آخرین ماشین موند... لای زباله ها پنهان شد... ماموز زباله جمع کن با چنگکی که بر دست داشت کم کم نزدیک می شد... چنگک رو زد و زباله ها رو جمع کرد... ماشین حرکت کرد...
موشی خانوم به سمت محلی که زباله ها بود رفت... مبهوت شد...
خونِش هنوز گرم بود، اما خودش سردِ سرد...
اون رفت به دنیای سوم... دنیایی که زمینی نبود...
---
دوستم داشته باش