عاشق عشقم هستم
درسته که اظطراب و استرس دیگه رمقی در وجودم نذاشته و داره همه چیزمو ازم میگیره، اما هنوزم که هنوزه توکلم به خداست... چیزی نزدیک به 20 ماه از آشنایی من با ستاره ام میگذره اما هنوز میترسم... شبا چنان دردی میکشم که اگر در آسمان هفتم باشی صدامو میشنوی... صدای ناله های دلم رو... صدای آه دلم رو...
یادمه بهم میگفت، هیچ وقت تنهات نمیذارم... همیشه فکر میکردم، حداقل تو این شهر بزرگ هستش... حداقل اگه بخواهیم از این شهر بریم با هم بریم... اما، اما امروز که رفت دلم اونقدر براش تنگ نشد... چرا؟ کی میدونه چرا دلم زیاد براش تنگ نشد؟
خودم خوب میدونم... آخه پارسال زمستون (83) وقتی من داشتم میرفتم مشهد، شاید تو طول راه بیشتر از 20 بار نه 30 بار بهم زنگ زد... اما امروز از صبح فقط 2 بار اونم برای کار خاصی... فکر میکنم اون موقع ها بیشتر به فکرم بود. الان دیگه زیاد بهم توجهی نداره...
کی میدونه چرا اگه من 10 ساعت هم بخوابم بازهم خسته ام؟ خودش میگه مریض شدی... ضعیف شدی... باید قرص بخوری... خودتو تقویت کنی... اما نمیدونه روح آدم با قرص تقویت نمیشه... فکر آدم با دارو آزاد نمیشه... چرا پریشب با هم انوقدر دعوا کردیم؟ چرا رومون تو روی هم دیگه باز شد... کاش اون شب پام میشکست و از خونه بیرون نمیرفتم تا اون حرفا رو بشنوم و بزنم... کاش اون روز اصلاٌ شب نمیشد...
خدایا چرا باید بعد از 20 ما بشنوم " همه حرفهایی که زدم دروغ بود"
دارم میمیرم...
دیگه نمیخواهم...
دیگه نمیتونم...
خدایا کمکم کن...
میدونم برات بنده خوبی نبودم...
میدونم فراموشت کردم...
میدونم وقتی از پل گذشتم همه چیز رو فراموش کردم... ( نه، فراموش کرد)
خدایا کمکم کن...
درسته که اظطراب و استرس دیگه رمقی در وجودم نذاشته و داره همه چیزمو ازم میگیره، اما هنوزم که هنوزه توکلم به خداست... چیزی نزدیک به 20 ماه از آشنایی من با ستاره ام میگذره اما هنوز میترسم... شبا چنان دردی میکشم که اگر در آسمان هفتم باشی صدامو میشنوی... صدای ناله های دلم رو... صدای آه دلم رو...
یادمه بهم میگفت، هیچ وقت تنهات نمیذارم... همیشه فکر میکردم، حداقل تو این شهر بزرگ هستش... حداقل اگه بخواهیم از این شهر بریم با هم بریم... اما، اما امروز که رفت دلم اونقدر براش تنگ نشد... چرا؟ کی میدونه چرا دلم زیاد براش تنگ نشد؟
خودم خوب میدونم... آخه پارسال زمستون (83) وقتی من داشتم میرفتم مشهد، شاید تو طول راه بیشتر از 20 بار نه 30 بار بهم زنگ زد... اما امروز از صبح فقط 2 بار اونم برای کار خاصی... فکر میکنم اون موقع ها بیشتر به فکرم بود. الان دیگه زیاد بهم توجهی نداره...
کی میدونه چرا اگه من 10 ساعت هم بخوابم بازهم خسته ام؟ خودش میگه مریض شدی... ضعیف شدی... باید قرص بخوری... خودتو تقویت کنی... اما نمیدونه روح آدم با قرص تقویت نمیشه... فکر آدم با دارو آزاد نمیشه... چرا پریشب با هم انوقدر دعوا کردیم؟ چرا رومون تو روی هم دیگه باز شد... کاش اون شب پام میشکست و از خونه بیرون نمیرفتم تا اون حرفا رو بشنوم و بزنم... کاش اون روز اصلاٌ شب نمیشد...
خدایا چرا باید بعد از 20 ما بشنوم " همه حرفهایی که زدم دروغ بود"
دارم میمیرم...
دیگه نمیخواهم...
دیگه نمیتونم...
خدایا کمکم کن...
میدونم برات بنده خوبی نبودم...
میدونم فراموشت کردم...
میدونم وقتی از پل گذشتم همه چیز رو فراموش کردم... ( نه، فراموش کرد)
خدایا کمکم کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط مجید
|
